صامت بروجردی › همچنین مصیبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که در بزم عزای شاه بی‌سر می‌نشیند / سر به زانو بهر نور چشم حیدر می‌نشیند
هر کجا نام حسین باشد مکدر می‌نشیند / روز محشر مهره بختش به شش در می‌نشیند
کرد خلقت تا خدی لم‌یزل نور جنابش / از میان دوستان خویشتن کرد انتخابش
وعده داد از دادن سر شاهی یوم‌الحسابش / هر که نوشد آب یاد آرد ز لبهای کبابش
هر کجا گردد اساس ماتم آن شاه برپا / با قد خم مصطفی و مرتضی باشند در آنجا
خوش به حال آنکه در غم خانه دلبند زهرا / دیده گریان سینه سوزان از پی ماتم مهیا
یادم آمد آن زمان کان قامت طوبی مثالش / شد به خاک کربلا غلطان به راه ذوالجلالش
شد به سر وقت تن وی خواهر بشکسته بالش / من ندانم با چه حالت می‌شود آگه ز حالش
بر زمین افتاد و کرد آن پاره تن را زیب دامن / گفت کی پروده دوش نبی محبوب ذوالمن
جدت از باران نگه می‌داشت جسمت را ولیکن / با خبرگ گویا نبود از حال امروزت که بر تن
مادرت خیرالانسا می‌زد به گیسو تو شانه / گر سر مویی شدی کم از سرت بر این بهانه
خاطرش محزون شدی بهر تو ای شاه یگانه / ای دریغا می‌نمود آخر که بیند در زمانه
آمده به امن سکینه‌ای برادر بر سر تو / تا ببوسد جای زهرا جده خود حنجر تو
شکوه شمر ستمگر را کند اندر بر تو / برنمی‌دارد دل از جسم شریفت دختر تو
گشته آل عترتت در این بیابان جمله ویلان / زین‌طرف بر آن طرف تا کی کنم رو در بیابان
یک تن تنها دهم تسکین کدامین یک از ایشان / می‌روم کلثوم را سازم خموش از آه و افغان
روزگار آخر فکند اندر میان ما جدایی / تو به دشت کربلا ماندی چنین بی‌آشنایی
من به شام و کوفه رفتم با چنین بی‌اقربائی / گر نکردم من پی غمخواریت ماتم‌سرایی