صامت بروجردی › در مصیبت غریب الغربا(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قبله هفتم رضا چون ار مدینه در بدر شد / عازم ملک خراسان خسرو جن و بشرشد
حضرت روح‌الامین در عرش اعلی نوحه‌گر شد / احمد مرسل به جهت دل غمین و دیده‌تر شد
در تجلی شد به شهر طوس انوار الهی / منجلی از پرتو آن نور شد مه تا به ماهی
زیب و زینت یافت تاج سروری اورنک شاهی / جنت‌الفردوس شد آفاق از رفع مناهی
آن سیه دل زهر قاتل ساخت در انگور پنهان / شعله زد از پدت آن زهر اندر خلق امکان
حجت حق را به زهر کینه در ملک خراسان / درغریبی کشت تا روز جزا گبر و مسلمان
حدت آن زهر چون افکند درت ن اضطرابش / سوخت قلب ماسوا بر حالت قلب کبابش
روی خاک بی‌کسی با پیکبر پرپیچ و تابش / جانب باد صبا با سوز دل بود این خطابش
گو به فرزندم تقی کی قوت قلب غمینم / بیشتر از این مکن با فرقت خود همنشینم
موسم رفتن بود مگذار بی‌کس بیش ازینم / آخر عمر است و خواهی روی نیکویت ببینم
نور چشما زهر قاتل او فکند آخر ز کارم / در غریبی چون غریبان عاقبت جان می‌سپارم
گرچه شاهم چون نغریم در نظرها خوار و زارم / غیر خشت و خاک اندر زیر سر بستر ندارم
هیچ کس نبود که در بالین بابت پا گذارد / یا کفن پوشیده بعد از مرگ در خاکم سپارد
در عزایم ناله‌مات الغریب از دل برآرد / هر که درغربت بمیرد نزد کس حرمت ندارد
از مدینه شد تقی حاضر پی تکفین رضا را / کرد درغربت نهان در اک باب باوفا را
یاد کن مظلومی نور دل خیر النسا را / خامس آل عبا مظلوم دشت کربلا را
داد جا ظلم سنان چون بر زمین ار صدر زینش / شمر بی‌دین از بدن ببرد راس نازنیش
ابن‌سعد آمد پی غمخواری قلب غمینش / تا ز سم اسب سازد توتیا جسم حزینش
بر کنیز مادر خود فضه داد اینگونه فرمان / کز پی تسکین قلب من برو سوی نیستان
گو بشیر ای شیر اندر نینوا نبود مسلمان / یاری پیغمبر خود کن بیا کز آل‌سفیان
آه از آن ساعت که شیر آمد به بالین شه دین / با زبان حال گفت ای زاده ختم‌النبیین
این چه حالتس ای عزیز کبریا دلبند یاسین / قدر تو نشاختند این کوفیان زشت آئین