بشنو اگرت هست به سر شور تولی / کز لطف خداوند تبارک و تعالی
بر آل کسا داده چنین رتبه والا / واندر سر ایشان بنهاد افسر لولا
شد راوی این نغز خبر دخت پیمبر / اینگونه که یک روز پدر آدم از در
فرمود که ای طاهره طهر مطهر / برخیز و کسای پدر خویش بیاور
آنگاه حسن شد ز در حجره نمودار / با فاطمه بسرود که ای مام وفادار
بر شامه رسد رایحه احمد مختار / شد هادی وی فاطمه برسید ابرار
آمد ز در آنگاه نهنگ یم عرفان / شاه شهداء واسطه عالم امکان
مستفسر آن رایحه شد وز سر احسان / رخصت طلبید از نبی و خرم و خندان
پس شیر خدا ماحصل سوره والطور / کش خوانده به تمثال خدا نور علی نور
آمد بدر حجره علی خرم و مسرور / از نگهت آن بوی سبب جست به دستور
خاتون قیامت چو به ایشان نظر انداخت / از دیده ز مهجوری یاران گهر انداخت
نزد پدر از شوق کسا پرده برانداخت / وز فرط تضرع بدل وی شرر انداخت
آن لحظهبه سکان سما غلغله افتاد / جستند ز ایزد سوی آن پنج تن ارشاد
از مصدر عزت ملک العرش ندا داد / کین فاطمه است و در و شوی و دو اولاد
پس روح الامین اذن طلب کرد ز داور / آمد به زمین سود جبین نزد پیمبر
کی واسطه واجب و ممکن چه شود گر / جبریل به پای تو نهد زیر کسا سر
تا گردش ایام چه در مد نظر داشت / و ز خصمی این پنج تن آخر چه بشر داشت
از خستن دندان نبی چشم گهر داشت / بشکستن پهلوی بتولش به نظر داشت
شاه شهدا را به هواخواهی اشرار / آواره نمود از حرم احمد مختار
در کرب و بلا برده در آن وادی خونخوار / از مرگ جوانان و غم یاور و انصار
ببرید سرش را ز بدن شمر به بیباک / زهرا و علی و حسن و خواجه لولاک
آمد به سلام تن آن کشته صد چاک / میکرد نبی نوحه و میریخت به سر خاک
لبیک کنان جست ز جا آن تن بیسر / ملحق به تنش شد سر و در نزد پیمبر
افشاند سرشک بصر و کرد فغان سر / کی جد گرامی به من غمزده بنگر
بعد از تو ز حق تو رعایت ننمودند / مردان مرا طعمه شمشیر نمودند
اموال مرا دست به تاراج گشودند / معجر ز سر زینب و کلثوم ربودند
پس فاطمه از بهر شکایت ببر باب / از خون جگرکرد به دامن گهر ناب
کی باب ببین حال حسین من بیتاب / این بود جزای من و حق تو ز احباب
اذنم بده ای باب که با دیده خونین / از خون حسین گیسوی خود سازم رنگین
فرمود چنین فاطمه را ختم نبیین / تو پنجه گیسو بنمارنگ نگارین