دلا تا چند جویی عزت و اقبال دوران را / پی تعبیر تن پامال محنتکرده جان را
نمیدانی که بر سر میبری امروز را تا شب / بتا بستان کنی اندیشه برک زمستان را
ندارد قابض الارواح خوف از حاجب و دربان / دهی تا کی مواجب حاجب و خدام و دربان را
زنی کوس جهانشاهی و نتوانی به ملک و تن / کنی رفع نزاع و اختلاف چار ارکان را
مبدل کن به سیر قبر اموات از سر عبرت / خیال سرو بستان و تماشای گلستان را
ببین خاک سیه چالاک در دم برده چون افعی / به من سیمین تنان و پیکر پاک عزیزان را
شده مار رسیه چون جعد گیسو طوق در گردن / زده عقرب به هم جمعیت زلف پریشان را
گرفتم آنکه باشد ربع مسکون را تو سرتاسر / ز چنگال اجل نتوان برون کردن گریبان را
«اذا لاغلال فی اعناقهم» را چارهگر جوئی / به گردن نه کمن انقیاد حکم یزدان را
اگر از «یوم تجزون بما تسعی» خبر داری / مکن پامال ظلم خویش فرق زیردستان را
شدی از نشئه مال جهان سرمست و میبازی / به راه درهم و دینار نقد دین و ایمان را
تعلق را بنه از دست و عریان شو که عریانی / مکان دادست در چرخ چهارم مهر و رخشانرا
ز خورد و خواب نتوان بر بهائم تری بر حستن / که از علم و عمل یزدان شرافت داده انسان را
خوری مال حرام و دم به دم با خویش میگویی / که چون مفتست مشکل بشکند پالوده دندان را
منه اندر فلاخمن سنگ میزان تکبر را / که این دعوی بگردن طوق لعنت کرد شیطان را
نمیبینی که با آن اقتدار حشمت اللهی / چسان بر باد داد آخر فلک ملک سلیمان را
به طور سرسری جیب جهان را اوفکن از سر / بیار اندر نظر حیب سر شاه شهیدان را
سخن سنج لسان الواعظین گوید به هندستان / یکی از اهل منبر خواند احوال اسیران را
که در وقت ورود اشم بر نوک سنان چون زد / سنان سنگدل راس شهید آل عمران را
در دروازه ساعات چون مه بود آویزان / سر مسلم که نورش داشت روشن مهر تابان را
سنان راس شاه کربلا نزد سر مسلم / توقف کرد تا ظاهر کند اسرار پنهان را
برای پرسش احوال مسلم زاده زهرا / گشود اندر سر نی حقه یاقوت و مرجان را
زبان حال شاه تشنه لب را با سر مسلم / بگویم تا کند اندر تزلزل ملک امکان را
بگفتا شاه با مسلم که اندر کوفه چون دیدی / وفای دوستان و عهد و میثاق محبان را
بگفتا دست بسته دوستان دادند بر دشمن / غریب و بیکس و مظلوم اندر کوفه مهمان را
بگفتا کو دو طفل ناز پرورد یتیم تو / بگفتا حارث اندر کوفه بیسر کرد طفلان را
پس آنگه کرد مسلم از سر سلطان مظلومان / سئوال سر گذشت آن سرو حال غریبان را
بگفتا کار تو در کربلا با کوفیان چون شد / بگفتا جمله بشکستند آخر عهد و پیمان را
بگفتا بازگو از رسم مهمانداری کوفی / بگفتا تشنه کشتند این غریب زار عطشان را
بگفتا یار و انصارت چه شد ای خسرو بطحا / بگفتا در منی احیا نمودند قربان را
بگفتا قاسم و عباس و عون و جعفر چون شد / بگفت از دادن سرها بسر بردند سامان را
بگفتا کو علی اکبر یوسف جمال تو / بگفتا بین چو مجنون درغ مش لیلای گریان را
بگفتا از علی اصغر شش ماههات بر گو / بگفتا خورد جای شیر پستان آب پیکان را
بگفتا خواهرت کو گفت زینب باشد ای بیکس / که میسوزد ز آه خود دل گبر و مسلمان را
بگفتا شمر دارد تازیانه از چه روبر کف / بگفتا تا کند دلجویی حال یتیمان را
بگفتا اهل بیتت را که میباشد کنون محرم / بگفتا بسته در در زنجیر بین سجاد نالان را
بگفتا عترتت در شام منزل در کجا دارد / بگفتا آماده کرده پورسفیان کنج زندان را
بگفتا از سرت دیگر یزید آخر چه میخواهد / بگفت از چوب تا آزرده سازد درج دندان را
بگفتا کیست ماتم دارای بیکس برای تو / بگفتا روز و شب (صامت) کشد از سینه افغان را