صامت بروجردی › در مدح باب مدینه علم امیرالمومنین(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزگار عمر را هنگام فصل اربعین شد / تیر پران تا بپر بر کشور دل دلنشین شد
شهر بند تن تزلزل یافت از خیل حوادث / ملک قوت را سپاه ضعف هر سو در کمین شد
تا ز پا آمد حصاد دستگیر عین عینک / مخزن درج دهان خالی ز درهای ثمین شد
صفحه کشمیر صورت از خطای نوجوانی / در کهولت شهریار پایتخت ملک دین شد
مشک و کافور و صنوبر بید مجنون در طلب / دور و نزدیک و نهانی آشکارا و یقین شد
مایه و سود تجارت رفت بر یاد خسارت / ذلک الفوز العظیم اسباب خسران المبین شد
خواست سر کو تاج کر منانهند بر فرق افسر / پایمال نصرت طبع کرام الکاتبین شد
رستگاری زین مهالک نیست ممکن هر کسی را / جز کسی کوچاکر کوی امیرالمومنین شد
حضرت مولی الموالی رهبر عالی ودانی / آنکه خیرالمرسلین را بن عم و جانشین شد
کبریا مداح ذات وی ز اظهار تقرب / در زبور و جمله تورت و قرآن مبین شد
تا یدالله فوق ایدیم شود مشهود عالم / در وجودش دست یزدانی برون از آستین شد
پیش از آن کز ماسوی در ماسوی باشد نشانی / نور پاکش رهبر و استاد جبریل امین شد
بندی بنمود از بس حضرت جان آفرین را / آخر از عبدی اطعنی مظهر جان آفرین شد
زد قدم گویی ز امکان با سریر لامکانی / آنچنان با وحدت اندر کسوت و کثرت قرین شد
که در خاک نجف جا کرد در قرب جوارش / بی‌نیاز از جنه الماوی و فردوس برین شد
به من از دوزخ بود در شورش «تبلی السرائر» / هر تن خاکی که با مهر و ولای وی عجین شد
ریسمان حق‌پرستی را چنان تابید محکم / تا میان اهل ایمان عروه الوثقای دین شد
گشت یار انبیاء یک یک ز آدم تا به خاتم / مقتدا و پیشوای اولین و آخرین شد
بدشهاب ثاقب احزاب شیطان دست تیغش / هر کجا مهر رخش تا بنده اندر برج زین شد
تیغ لاشکلش نمود از نفی لا اثبات الا / بسکه در راه خدا با احمد مرسل معین شد
گوی سبقت از میان سابقون السابقون زد / تا وصی نفس پاک رحمه للعالمین شد
فارس بدر و جمل بر هم زن صفین و خبیر / بر عمر ناکثین و قاسطین و مارقین شد
عاقبت از تیغ زهر آلوده نسل مرادی / رویرنگین کرد و گلگون رو چو روز اولین شد
محاسن را که کردی ز اشک از خوف خداتر / موسم پیری خضابش آخر از خون جبین شد
در فلک پیچید بانک و اعلیا از ملایک / مضطرب چون کشتی بی‌بادبان سطح زمین شد
شمه چشم حسن از اشک گلگون رشک جیحون / قامت سرو حسین خم چون کمان از اهل کین شد
روزگار خلق امکان تیره چون اقبال زینب / قلب عالم پر ز خون چون قلب کلثوم حزین شد
بعد قتل حید کرار شاه کربلا را / روزگار سفله پرور از عداوت در کمین شد
کوس عدوان کوفت چندان تا سر فرزند زهرا / در زمین نینوا زیب سنان مشرکین شد
از زمینکربلا تا شام ویران چون اسیران / حلقه زنجیر و غفل طوق گلوی عبادین شد
کرد با زینب عبیدالله ظلمی در زمانه / درحقیقت به تپرست از کرده وی شرمگین شد
روز شب اندر بیابان بر سر خار مغیلان / خسته و مجروح پای کوکان نازنین شد
عترت شاه حجازی را به شام از جور گردون / جای در بزم شراب زاده هند لعین شد
جانب کیوان ز چوب خیزران پورسفیان / ناله کلثوم و زینب از یسار و از یمین شد
کوکب اقبال (صامت) از سعادت کرد یاری / تا به دور خرمن آل پیمبر خوشه‌چین شد