صامت بروجردی › در مدح جناب مسلم بن عقیل(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرد را در بذل جان مردانگی پیدا شود / هر که از جان بگذرد این رتبه را دارا شود
امتحان دوستی در زیر شمشیر بلاست / افتخار عاشقان از سود این سودا شود
هر که سرگردان بود چونگو به چوگان محن / باز چون پر کار اندر جای پا بر جا شود
لب معنی را کند هر صورت قرب اختیار / تا مقرب در حریم قرب اوادنی شود
از حضیض پارگین خاک و تن پوشد نظر / تا ز دریایی برون پر لولو و لالا شود
شوره‌زار جسم وی از بارش ابر بلا / پر گل و پر سنبل و پر نرگس شهلا شود
اسل و اعلایی ار در جنس جنان و تن بود / دور چون آزادگان زین اسفل و اعلا شود
جان به جانان می‌رسد از قابلیت بی‌سبب / ذره چون خورشید گردد قطره کی دریا شود
همچو مسلم در جهان باید وجود قابلی / تا مگرنایب مناب زاده زهرا شود
چون حسین فرماندهی خواهد چنین فرمانبری / تا به جای پاز فرمانش بسر پویا شود
نیست ممکن گرچه مدح وی ولی از شوق طبع / باید از نور در ثنایش مطلعی انشا شود
بر جلال و جاه مسلم گر کسی دانا شود / بر سپهر از پله سلم توان بالا شود
روز رزم از کشتن و افکندن بدخواه وی / قابض الارواح را گم هر دو دست و پا شود
زیر سم توسن شخ پویه صرصرتکش / توده غبرا غریق لجه خضرا شود
کورد مادرزاد از خاکقدومش غافلست / ورنه از این توتیا بیناتر از بینا شود
قصه فردوسی سازد محو از لوح خیال / هر که را از خاکیان کوی او ماوا شود
صدق اسلام و مسلمانی ز مسلم بازپرس / تا محقق بر تو این صورت از آن معنی شود
هر که خواهد فر احمد با شکوه حیدری / این کرامت را در او بیند وزو جویا شود
خالق الاشیا ز خلقش خواست تا پشت حسین / چون پیمبر از علی محکم بر اعدا شود
از کراماتش عجب نبود اگر از حکم او / منعکس اندر طبیعت خلقت اشیاء شود
ور ز مهر و ماه نور ظلمت روز و شبان / خلد نیران و جهنم جهت الماوی شود
یافت از قرب حسین با حق تقرب آن جناب / قطره چون واصل به دریا می‌شود دریا شود
از شهیدان جست سبقت در شهادت تا به حشر / کسوت السابقون برقد وی زیبا شود
ورنه با یک شهر دشمن در غریبی کس ندید / سر به کف در جانفشانی یک تن تنها شود
داد در ذیحجه جان در کعبه کوی حسین / تا بلند از همت وی رتبه اضحی شود
هیچ مظلومی چو مسلم دیده دوران ندید / قطعه قطعه پیکرش از تیغ سر تا پا شود
تشنه لب جان داد و می‌دانست گویا تشنه لب / بر سنان راس عزیز سید بطحا شود
همدلی بر سر نبودش تا ز دست کوفیان / وقت جان داد بوی از درد دل گویا شود
داشت با باد صبا این گفتگو در زیر تیغ / سوی گلذار جنان چون خواست ره پیما شود
کای صباگر بگذری در ملک بطحا از وفا / با حسین بر گوچه از احوال ما جویا شود
ای پسرعم آرزو بسیار در دل داشتم / بار دیگر دیده‌ام از دیدنت بینا شود
بی‌خبر بودم که آخر از نفاق کوفیان / وعده دیدار ما در محشر کبری شود
کوفیا بی‌کس مرا کشتند ترسم یا حسین / زین بتر بیداد ایشان با تو در فردا شود
ترسم از بی‌تابی اطفال و بانک العطش / شور مشحر در زمین کربلا برپا شود
رو سوی روم و فرنک اما منه پا در عراق / چشم زینب ترسم از داغ تو خون پالا شود
بر زمین از تیشه بیداد ترسم سرنگون / نخل قد نو جوانان سهی بالا شود
حیف می‌آید مرا کز داغ مرک اکبرت / خم ز بار محنت غم قامت لیلی شود
دست عباس علمدار تو ترسم عاقبت / بهر آب از تن جدا چون شاخه طوبی شود
ترسم از وصل عروس خویش گردد ناامید / عشرت قاسم عزا در روز عاشورا شود
از برای آب ترسم کودک ششماهه‌ات / چاک حلقومش ز پیکان بر لب دریا شود
ترسم آخر پیکرت از بعد کشتن تا سه روز / عور و عریان بیفکن در دامن صحرا شود
ترسم از مهمانی خولیسرت را در تنور / روی خاکستر به طبخ منزل و ماوا شود
بیم آن دارم که اندر کوفه و شام خراب / عترتت گه در خراب گه به زندان جا شود
حیف می‌آید مرا از غنچه لعل لبت / نیلی از چوب جفا چون لاله حمرا شود
(صامتا) بر سر چه داری ترسم از این داستان / محشری چون روز محشر در جهان برپا شود