صامت بروجردی › در نعمت فخر کائنات و خلاصه موجودات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نوبهار است و رسد بر شامه از گلشن شمیم / گشته اموات نبات احیا ز تاثیر نسیم
قامت گیتی ز نو تشریف یحیی‌الارض یافت / همچنان از روح یابد زندگی عظم رمیم
گشت قمری را به شاخ سرو در بستان مقام / عندلیب آمد به گلشن گشت در گلشن مقیم
مقری بلبل قرائت کرد از اوراق گل / از پی نعت محمد(ص) آیه خلق عظیم
اشرف اولاد آدم احمد مرسل که او / راه و رسم آدمیت را به آدم از ادیم
شاه یثرب ماه بطحا زیب زمزم فخر حجر / زینت مرو و صفای مشعر ور کن خطیم
جان مکه اخشیجان صفا و مرو ولف / عمر عمره حرمت ابطح خداوند حریم
ذات پاکش باعث تنزیل تنزیل الکتاب / انه راجع بود به روی ز قرآن کریم
شرع وی بود استوار آن روز کامد در جهان / از قلم بر لوح بسم الله الرحمن الرحیم
قطب اقطاب وجود است و وجود او نوشت / بهر استخراج موجودات تقویم قویم
شبهه از کنت نبیا برد از لفظ نبی / ورنه مخفی بود که بوده است حادث یا قدیم
در فضای لی مع‌الله با وجودش قرب سخت / وز نوای یا حمیرا با بشر یار و ندیم
تا بطبل رحمت للعالمین بر زد دوال / کوفت بر سنگ مذلت جبهه ابلیس رجیم
هر که خواهد قصه معراج وی گو بشنود / وصف سبحان الذی اسری ز خلاق علیم
اشتیاق رویت وی داشت اندر کوه طور / رب ارنی زان سبب فرمود موسای کلیم
ورنه می‌دانست چندان کاینسوالش لامحال / نیتس اندر حیز اندیشه از عقل سلیم
فی‌الحقیقه نیست چندان فرق احمد با احد / صحبتی اندر میان افتاده است از حرف میم
گر تقرب یافت آن جان دو عالم از تو یافت / کامد از بحر ذبیحا مژده ذبح عظیم
بود ظرف پاک نور اقدسش ز آن روی شد / از خدا شایسته آن رتبه و فیض عمیم
جا دهد گل را به گلشن باغبان بهر گلاب / پرورد دریا صدف را از پی در یتیم
جمله اشیا بر سر خوان نوالش ریزه‌خوار / حبذا بر این کرامت مرحبا بر این کریم
در مقام ابتلا دیباچه عبداً شکور / روز تسلیم و رضا معنی اواه حلیم
اندکی از ابتلایش کشف شد بهر خلیل / بی‌تامل از جگر زد ناله انی سقیم
قدروی نشناختند امت چو یکتا گوهری / کوفتند در دست خلقی سفله و قومی لئیم
تا کند خاموش انوار احد را در احد / سنگ بر دندان وی زد کافی ز اهل حجیم
آن یکی خار مغیلان بر سر راهش نشاند / ریخت خاکسر به فرقش آن یکی بی‌خوف و بیم
بر اذیت‌های امت صبر کرد و دل نهاد / هیچگه ناورد بر لب شکوه از قلب کظیم
کاش چون نوح نجی فرموده بودی لاتدر / تا شدی آن قوم را منزل بنیران الیم
تاز گستاخی حسینش را به دشت کربلا / قوم کوفی از غم اکبر نسازد دل دو نیم
آه از آن ساعت که جسم اکبر خود را به خون / دید پا تا سر مترجم همچو قرآن کریم
در بغل بگرفت نعشش را و گفت این نوجوان / کاشکی بعد از تو بودی مادر دوران عقیم
نوجوانا بیتو لیلای جگر خون چون کند / در حرم غش کرده از داغ تو با اهل حریم
حیرتم زان نامسلمانی که در خونت کشید / کزچه رو رحمش نیامد بر چنین حسن عدیم
غصه بی‌یاری بابا عجب سیرت نمود / نوجوان از جان و رفتی سوی جنات نعیم
عاقبت رفتی ز دستم اف بر این دنیا که نیست / عهد او با هیچ کس در هیچ عهدی مستقیم
آخرین سنگین‌دلان سخت جان از داغ تو / بر دل من لرزه افکندند چون عرش عظیم
بعدک یا قره عینی علی الدنیا عفی / بی‌رخت از گلشن عالم نمی‌خواهم شمیم
کاش بی‌ماه رخت مهر فلک در باختر / منزوی بد همچو (صامت) یا چو اصحاب الرقیم