صامت بروجردی › کتاب القطعات و النصایح| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم شد ز مغروری و مستی / ز بر دستی دچار زیردستی
نکرد اندیشه از دهر دو رنگی / بزد بر فرق آن بیچاره سنگی
روان گردید خون از جای سنگش / نبود ین مرد چون جای درنگش
گرفت آن سنگ و محزون از زمانه / به سوی منزل خود شد روانه
قضا را گشت اندر درگه شاه / همان ظالم ز مغضوبان درگاه
به زیر آورد از اورنک و جامش / نشمین داد در زندان و چاهش
چو اندر کنج زندانش مقر شد / همان مظلوم از وی باخبر شد
سوی زندان روان شد با دل تنگ / بزد از قهر بر فرقش همان سنگ
بنالید و بزارید و فغان کرد / خروش بی‌کسی از دل برآورد
که ای بی‌رحم کم فرصت که بودی / که بر داغ دلم داغی فزودی
بگفتا آن کسم کز زیردستی / سرم از سنگ بی‌باکی شکستی
در آن روزی که بر سر سنگ خوردم / نمودم صبر و بی‌تابی نکردم
چو آمد دامن فرصت به دستم / سرم بشکستی و فرقت شکستم
ز نخل سرکش خود میوه خوردی / سزای کرده‌های خویش بردی
غرض گر خواجه و حکمرانی / مده آزار کس تا می‌توانی
گرفتم من که نارد بر تو کس دست / خدای دادخواهی در میان هست
مگر ای بی‌خبر از کین شعاری / خبر از آه مظلومان نداری
که گر مظلوم بهر داد خواهی / شبی آهی کشد یا صبحگاهی
خدا را برق غیرت برفروزد / تو را تا هر کجا خواهد بسوزد
بلی (صامت) سزای جنگ جنگ است / کلوخ انداز را پاداش سنگ است