صامت بروجردی › حمایت در فریب دنیا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی بیچاره‌ای محنت رسیده / به دوران کور و محروم از دو دیده
نهان در پرده عصمت زنی داشت / چو شیطان بلکه دزد رهزنی داشت
به افسون و حیل دایم شب و روز / زدی بر قلب شوهر تبر دلدوز
دمادم عشوه بنیاد کردی / به این افسانه‌اش دلشاد کردی
که صد حیف از چنین حسن یگانه / شدی محروم از دور زمانه
دریغا گر تو را چشمی بسر بود / به رخسار و جمال من نظر بود
اگر یک ره برویم دیده بودی / گل از گلزار حسنم چیده بودی
ز شوق طلعتم از بسکه نیکوست / نگنجیدی بسان مغز در پوست
بدیدی گر که سبب غبغبم را / کنار چشمه نوش لبم را
شدی یکباره بیرون از سرت هوش / نمودی چشمه حیوان فراموش
سواد زلف جعد مشک بویم / بیاض طلعت روی نکویم
به چشم حور و غلمان سرمه داده / به رضوان روزن جنت گشاده
چون من همخوابه در نیکویی طاق / ندیده است و نبیند چشم آفاق
بدان مکاره پرحیله و فن / بگفتا مرد کور از قلب روشن
گر از نظاره چشمم ناامید است / ولی از عقل این مطلب بعید است
تو را با این رخ زیبا که داری / بدین سرو قد رعنا که داری
کجا با چون منی همراز بودی / به این کوری مرا دمساز بودی
گرفتم کز حقیقت با من کور / تو را رسم وفا می‌بود منظور
بگرد ما در این آباد کشور / بسی هستند رندان قلندر
که چون برسر برندی تاج گیرند / ز ماه آسمانی باج گیرند
چه دیدندی جمال دل فریبت / چه گوهر در کف مفس غریبت
به ساعت دست غارت می‌گشودند / تو را از دامن من می‌ربودند
غرض از این سخن بی‌قیل و قالست / برای عشوه دنیا مثال است
شود اندر جهان کی مرد عاقل / به نیرنگ عجو دهر مایل
اگر زال زمانه باوفا بود / زمانی یار مردان خدا بود
نبودش گر طریقبی‌وفایی / چرا می‌کرد از خوبان جدایی
ز وصل وی نباشد شاد و مسرور / مگر چشمی که فی الواقع بود کور
مگو (صامت) برای دیگران پند / برو خود را برون بنما از این پند