صامت بروجردی › در بی‌وفایی زن و فرزند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدستم که شاپور ذوالاکناف / خصومت داشت یا شاهی از اسلاف
بشه گردید از شاپور در جنگ / ز بس جنگ خصومت عرصه شد تنگ
ز میدان جدال آمد فراری / به حصن شهر سلطان شد حصاری
بزد شاپور دور شهر آن شاه / پی بگرفتن آن شهر خرگاه
نرفت از لشکر و سر خیل و سردار / به قدر چهار سال از پیش او کار
یکی روز از قضا شاپور دلگیر / بگرد شهر گشتی بهر تسخیر
شه آن شهر زیبا دختری داشت / به چرخ حسن رخشان اختری داشت
سیاه حسن او دوران گرفته / به خوبی اج از خوبان گرفته
بسیرلشگر شاپور آنجا / ز بام قلعه بود اندر تماشا
نظر باز قضا افکند از دور / نگاه آن پری بر روی شاپور
بشد آن دختر شیرین شمایل / بهطاق ابروی شاپورمایل
پنهانی سوی او داد پیغام / که گر شاپورمی‌بخشد مرا کام
بکوشم درحصول مدعایش / به فتح لعه گردم رهنمایش
دل شاپور از آن پیغام شد شاد / نوید وصل بر دختر فرستاد
به تمهیدی که می‌دانست دختر / سوی شهر پدر سر داد لشگر
نخستین کار کان لشگر نمودند / پدر را در برش بی‌سر نمودند
ره بیداد و بر روی رعیت / گشودن از برای قتل و غارت
هر آن دادی که باید داد داند / غبار شهر را بر باد دادند
چو شد شاپور ز آن جنگ و جدل فرد / همان دختر به عقد خود درآورد
صباحی دید شهبر روی بستر / به خون آلوده سر تا پای دختر
تفحص کرد چون معلوم گردید / یکی برگ گل اندر بسترش دید
که از غلطیدن آن ماه منظر / شده از برگ گل مجروح پیکر
تعجب کرد شاپور و بپرسید / که ای نیکو نهال باغ امید
پدر همچون تو سرو نو رسیده / مگر اندر چه بستان پروریده
غذایت را به طفلی از چه داده / لطافت از چه در طبعت نهاده
بگفتا زرده تخمی نوا داد / ز مغز بره و مرغم غذا داد
شراب صافیم قوت روان کرد / که جسمم را چه یاقوت روان کرد
غضب آلوده شد شاپور بروی / بدان بی‌مهر نا رعنا بزد هی
که ای در بی‌وفایی شهره شهر / بناید از تو ایمن بود در دهر
پدر را کاین همه وصفش شمردی / به چون من دشمنی آخر سپردی
یقین دارم که ای مکار پر فن / از او بهتر نخواهی بود با من
ببستش برسم توسن دو گیسوی / روان بنمود در هر شهر و هر کوی
یقین دارم که ای مکار پر فن / از او بهتر نخواهی بود با من
ببستش برسم توسن دو گیسوی / روان بنمود در هر شهر و هر کوی
بلی (صامت) وفای دهر اینست / زن و فرزند را یاری چنین است