صامت بروجردی › در نفرت مجالست غنی با فقیر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی در خدمت ختم النبیین(ص) / نشسته بود با صد عز و تمکین
به دوران در شمار اغنیا بود / بسی از دست کار خود رضا بود
درآمد جامه چرکینی هم از در / نشست اندر کنار آن توانگر
توانگر زان فقیر آزرده جان شد / به کبر از پهلویش دامن فشان شد
شه ختمی مآب از کرده او / گره زدبر جبیب و چین بر ابرو
بگفت آن از سعادت در جهان فرد / چرا پهلو تهی کردی از این مرد
مگر ترسیدی از این مرد مهمان / که از فقرش شوی آلوده دامان
و یا چون مال داری بی‌نهایت / غنای تو کند بر وی سرایت
و یا چرک لباسش بر تو گیرد / لباست را ز پا تا سر بگیرد
بگفتا هیچیک زینها نباشد / سرم سرگرم این سودا نباشد
ولی در هر مکان و جاه و منزل / مرا گردیده شیطانی موکل
که چون دست تصرف می‌گشاید / به چشم زشت را نیکو نماید
کنون در حضرتت از این خسارت / برای دفع این جرم و جنایت
به عالم هر چه از اموال دارم / زر و سیم و لباس و مال دارم
به نزد حضرتت تقسیم سازم / بدین مرد از صفا تقدیم سازم
شهی کز «قل کفی» پوشیده تشریف / بدان مرد گدا بنمود تکلیف
چو اصغا این سخن آن بینوا کرد / بترسید و بلرزید و ابا کرد
بگفت ای سرور کونین حاشا / به اخذ مال تکلیفم مفرما
من از رفتار او بینی ملولم / کجا گفتار او افتد قبولم
از آن ترسم که طوق خودپسندی / شود در گردنم تا حشر بندی
نماید از ره توفیق دورم / کند همخوابه با کبر و غرورم
دلم یا اغنیاء دمساز گردد / در دوزخ برویم بازگردد
به سرعت جست از جا و روان شد / بدان مرد غنی دامن فشان شد
بلی نفرت در اینجا بی‌سبب نیست / ز مردان خدا هرگز عجب نیست
بر آزاد مرد با تفکر / که سازد آخر خود را تصور
به چشمش مال و دولت خوش‌نما نیست / دلش مایل بدین رنگ و حنا نیست
کسی کز این حنا بر دست گیرد / به زودی رنگ بی‌رنگی پذیرد
به گردن باز می‌ماند و بالش / به جز خسران نمی‌باشد مآلش
مگو (صامت) به نامردی چنین مرد / که پهلو از تهی‌دستان تهی کرد