صامت بروجردی › سخن گفتن خانه با صاحبخانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی روز از سر عیش و فراخی / نشیمن بود جمعی را به کاخی
در درج سخن را باز کردند / ز عیب آن بنا آغاز کردند
یکی می‌گفت از بنیاد زشتش / یکی می‌کرد عیب خاک و خشتش
یکی راندی سخن ا زسقف پستش / که تنگست این مکان جای نشستش
یکی گفت ر شود ویرانه بهتر / بود ویرانه از این خانه بهتر
یکی می‌گفت معمارش که بوده؟ / مهندس بهر دیوارش که بوده؟
عجب باد صنعتی در کار برده / ز طرحش دل بسی آزار برده
زبان حال کاخ این راز ننهفت / همانا با حریفان این چنین گفت
که ای نابخردان عاری از هوش / کشیده شاهد غفلت در آغوش
اگرچه پای تا سر من عیوبم / بود زشت از شمالم تا جنوبم
شما را با بنای من چکار است / اگر زشت و اگر ناپایدار است
بگیرید عبرت از دور زمانم / ز حال مالکان بی‌نشانم
از آن روزی که شد بنیادم آباد / بسی جانها که در من رفته بر باد
بسی پیرو و جواتن از درد و غم فرد / که در من می‌نشستند از زن و مرد
برای غضب طاق و منظر من / چه دعواها که می‌شد بر سر من
یکی گفت از پدر بر من رسیده است / یکی می‌گفت ملک زرخرید است
مرا می‌بود از پایان مطلب / ز صلح و جنگ ایشان خنده بر لب
در آخر سینه از غم چاک کردم / تمامی را به زیر خاک کردم
اگر چشمی به عبرت باز باشد / و گرگوشی بدین آواز باشد
ز خشتم بنگرد صدق مقالم / ز خاکم بشنود شرحی ز حالم
بود خشتم ز خاک شهریاران / بود خاکم عذار گلعذاران
بپرسید از چه شد این خاک این خشت / می‌خوانیدم یکی خوب و یکی زشت
کنی (صامت) چو اندر گور مسکن / بگو افسوس بهر کنج گلخن