صامت بروجردی › حکایت ابراهیم ادهم با ردویش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داشت ابراهیم ادهم چون مکان / بر سریر شهریاری در جهان
روزی اندر پیشگاه عدل و داد / داشت جا بر روی او رنگ و داد
خیل خاصان از برای بار عام / سر به کف استاده در صف سلام
ناگهان درویش دل را رسته‌ای / بر شکم سنگ قناعت بسته‌ای
رسته از کثرت به وحدت کرده خو / مو به موی وی زبان در ذکر هو
گیسوی تجرید پیدا بر تنش / رشته توحید طوق گردنش
خلق را در پشت سر انداخته / ماسوا را از نظر انداخته
فقر را شحنه صفت در چار سوق / مکنت و اسباب وی کشکول و بوق
کرده از «عبدی اطعنی» در بگوش / پا و سر در عین گویایی خموش
از لباس خود سری بیرون شده / پوست پوشی کرده و مجنون شده
سر خوشانه درحقیقت گشته غرق / در گدایی تاج سلطانی به فرق
باری آن درویش از درگاه شاه / گشت داخل در میان بارگاه
اعتنا ننموده بر شاه خدم / زد سوی دولت سرای شه قدم
حاجیان شاه از بالا و پست / بهر آزارش برآوردند دست
گفت چبود کارتان با کار من؟ / با چه تقصیری دهید آزار من
می‌زدند او را که ای آزاده حال / تو کجا؟ اینجا کجا؟ چشمی بمال!
زینبتر دیگر مگر باشد گناه / کاین چنین بی‌رخصت دربار شاه
دست را بر چشم بینا مینهی / بر بساط خسروان پا مینهی
خنده زد درویش گفتا با نشاط / من مسافر هستم و اینجا رباط
واگذاریدم تا که لحنی بگاه / استراحت کرده رو آرم به راه
باز گفتندش که ای آسیمه‌سر / بیش از این از هرزه‌گویی در گذر
درگهی را کز پی عزت مدام / خسروان بنهاده سر از احترام
با رباطش می‌دهی نسبت چرا / رو دگر این هرزه‌گویی کن رها
گفت پس شاه شما این بارگاه / از کجا آورده با این دستگاه
پیشتر از وی در او ماوا که داشت / پای صاحب دولتی جای که داشت
باز گفتندش رسیده از پدر / ارث بر این شاه با گنج گهر
گفت پیش از باب شاه تاجدار / پس که را بوده در این منزل قرار
گفتنش بس کن دگر گفت و شنود / جد او را اندرین جا جای بود
گفت پیش از جد و باب و پادشاه / از که بوده این اساس و دستگاه
پاسخ آوردند کز اجداد او / وز نیاکان نکو بنیاد او
دست بر دست از همه مانده بجای / این بساط دولت و صحن و سرای
گفت جایی را که هر کس یک دو روزه / اندر او برده بسر با آه و ز سوز
آمده تا اندرو سازد مکان / رفته بر بانک رحیل کاروان
گر رباطش من بخوانم عیب نیست / ابن سخن را جای شک و ریب نیست
ای که هستی دائماً درروزگار / در پی تعبیر قصر زرنگار
قصر و باغ تو بود زندان گور / فرش خشت و خاک و مونس مار و مور
جهد کن آن خانه را تعمیر کن / آب غفلت کمتر اندر شیر کن
کاندر ین غم‌خانه تاریک و تنگ / آن زمان خواهی زدن سر را به سنگ
(صامتا) لختی بکار خود برس / کز پشیمانی ندیده سود کس