صامت بروجردی › حکایت عابد با کور| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عابدی صومعه هفتاد سال / داشت در شغل عبادت اشتغال
نام وی مشهور خاص و عام بود / مستجاب الدعوه ایام بود
شد شبی در خانقاه وی زنی / نزد عابد خواست آن زن مسکنی
عابد سن زن را ز نزد خود براند / زن برفت و عقل عابد را بخواند
کای به ملک حق پرستی همه گام / پخته‌های خویش را منمای خام
شاید این زن رفت و در ای نشام تار / در کف حق‌ناشناسی شد دچار
عصمت این زن اگر رفتی به باد / وای بر حال تو در روز معاد
با نهیب عقل از جا جست زود / در بروی آن زن از رحمت گشود
داد اندر کنج معبد جای او / تا نگردد واله و شیدای او
نیمه شب ابلیس از روی حسد / زد بطاس عصمت عابد لگد
طشت عابد زان لگد آواز کرد / مشت عابد را به کلی باز کرد
از پس یک عمر طاعت روزگار / با زنا بنمود عابد را دچار
هفت نوبت عابد نا پارسا / اندر آن شب کرد با آن زن زنا
توسن نفسش چو از جولان فتاد / دید داده خرمن دین را بباد
رو به صحرا بر نهاد آسیمه سر / وز ندامت کوفت سر را بر حجر
گشت از دنبال چشمش زین غلط / بر زمین اشک پشیمانی چه شط
زین طرف بر آن طرف پویان براه / برد اندر روزن غاری پناه
یک طرف با حق ز عصیان در خضوع / یک طرف بی‌صبر و تاب از درد جوع
دید در آن غار ده تن را مقر / جملگی محروماز نور بصر
چشم حق بینشان سوی حق وا شده / بسته چشم از خلق و نابینا شده
کرد عابد در بر ایشان وطن / شد چو وقت شام از حی ز من
بهر کوران جملگی ده قرص نان / از پی رزق مقرر شد عیان
مرد عابد دست را آورد پیش / قرص نانی برگرفت از بهر خویش
یک نفر زان کورها بی‌نان بماند / اشک بی‌تابی به دامن برفشاند
گفت ای رازق چه بدتقصیر من / کاندرین شب گشت دامنگیر من
بس که نیران شهادت بر فروخت / مرد عابد را به حالش دل بسوخت
اوفتاد اندر دل وی التهاب / کرد با نفس از سر عبرت خطاب
کی بزیر بار عصیان گشته خم / تابکی سازی به جان خود ستم
تو گنه‌کاری و در خورد تعب / چیست جرم مرد کور ای بی‌ادب
او گرسنه مانده و قلب تو سیر / مرگ باشد لایق تو رو بمیر
دادن آن نان را به کور و کور خورد / عابد مسکین ز درد جوع مرد
بر ملایک از خدا آمد خطاب / بعد مردن کامدش وقت حساب
طاعت او را بسنجیدند چون / از عباداتش زنا آمد فزون
پس زنای وی بسنجیدند باز / با همان یک نان به حکم بی‌نیاز
اجر یک نان از زنا آمد زیاد / حق در رحمت بر وی وی گشاد
رو عزیزا تا که داری دسترس / گه گهی بر حال مسکینان برس
کز عبادت قامتت گر خم شود / یاز گریه نور چشمت کم شود
با یک لغزش که افتادت ز دست / اوفتد بر کشتی دینت شکست
(صامتا) گر می‌توانی نان بده / گر نداری نان برو پس جان بده