صامت بروجردی › وفات اسکندر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدستم که اسکندر چه شد وقت / که از دنیا سوی عقبی کشید رخت
وصیت کرد با یاران همراه / که چون شد جانم از قیدغم آزاد
ز تاج و تخت جویم چون کناره / شوم بر مرک چوبین سواره
به تابوتم چو جا دادید محزون / نهیدم دست از تابوت بیرون
تنم را همچنان اندر عماری / بگردانید اندر هر دیاری
کسی چون گشت پیدا تا بر دوی / بسر دست بیرون ماندیم پی
یقین دانید کانجا هست خاکم / در آنجا جا دهید اندر مغاکم
پس آنگه پشت پا بر بیش و کم زد / ز دنیا جانب عقبی قدم زد
پی فرموده آن شاه دانا / به تابوتش نهادند و از آنجا
ندیدمانش به صد افغان و شیون / همه شال عزا بسته به گردن
به پیرامون تابوت سکندر / نور دیدند گیتی را سراسر
ز دانایان اسرار نهفته / نشد این گوهر ناسفته سفته
به یک شهری رسیدند آخر کار / یکی از نکهت سنجان هشیار
در آن کشور شکست او قفل این گنج / که کرد آن خلق را آسوده از رنج
به گفت اسکندر این حکمی که فرمود / بجز تنبیه خلقش نیست مقصود
که تا انجام کار خود بدانید / از این دفتر خط خود را بخوانید
که اسکندر از آن کشور ستانی / وز آن طبل و نفیر کاویانی
از آن آوازه و لشگر کشیدن / وز آن صف‌های دشمن را دریدن
از آن سیم و زر و گنج و خزینه / از آن لعل و گهرهای ثمینه
چو دست او ز دنیا گشت کوتاه / نبرد از سلطنت چیزی به همراه
چنین بر خلق عالم کرد حالی / که رفتم از جهان با دست خالی
خوش آن آزاد مردم تهیدست / کز این صهبا نگردیدند سر مست
به سوی اوج رفعت پرگشادند / قدم اندر سر عالم نهادند
به مثل (صامت) از دنیای فانی / شدند عازم به ملک جاودانی