صامت بروجردی › شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بلندآوازه بلبل در گلستان کرد دستان را / که در جای بلند آنجا نباید داد بستان را
تقاضای جهان کرد از چمن آواره بلبل را / که تا سرمنزل زاغ و زعن سازد گلستان را
به جای بغی و عدوان خهوشتر آن باشد که بنوازی / به شکر روزگار بی‌نیازی تنگدستان را
کلید دولت وارستگی کی اوفتد بر کف / ازاین ده روزه دنیا به دنیا پای بستان را
پرشان کرده از بهر ریاست کار عالم را / خدایا در دین داری بده دنیاپرستان را
یقین دارم که از داروی پر زهر اجل چیزی / نیارد بوی هشیاری به مغز این تازه مستان را
مگر (صامت) شود ظاهر به عالم مهدی غائب / که تا اندازد از پا ریشه این مکر و دستان را