صامت بروجردی › شمارهٔ ۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از پس عمری که بگشود آن جفا جو دیده را / روی ما بیدار کرد آن فتنه خوابیده را
نرم کن یا رب دلش را کز جدایی بگذارد / جز دعا نتوان نمودن دلبر رنجیده را
شیوه بلبل بود فریاد از روز نخست / شیون آموزی چه حاجت شخص ما تمدیده را
خونخور و خاموش همچون غنچه سر بسته باش / همچون گل منما به کس این نامه پیچیده را
همچو شمع از سر بریدن شعله‌ام افزون شود / گر چه یارای سخن نبود سر ببریده را
دیدی ای دل عاقبت بر من چسان بیگانه کرد / جور آن برگشته مژگان بخت برگردیده را
ای که منع (صامت) از افغان نمودی کس نکرد / منع دست و پا زدن صید به خون غلطیده را