صامت بروجردی › شمارهٔ ۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جز مهر تو ای مه سروکارم به کسی نیست / جز خاک سر کوی تو بر سر هوسی نیست
شد لال جرس در ره عشق تو چو داند / خوشتر ز فغان دل پر خون جرسی نیست
روزی تو کنی یاد اسیران که چو بینی / از ما به جز از مشت پری در قفسی نیست
گفتی که به بالین تو آیم دم مردن / افسانه اگر نیست مرا جز نفسی نیست
سر رشته کار دو جهان رفته ز دستم / زانرو که به زلفین توام دسترسی نیست
پنداشتم آن دانه خال است به دام است / اکنون شدم آگه که ره پیش و پسی نیست
بینید غرورش که پس از کشتن(صامت) / می‌گفت منم قاتل و کاری به کسی نیست