صامت بروجردی › شمارهٔ ۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت / به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد / کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت
کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست / که در دلت اثر از مایه وفا نگذاشت
کسی به مملکت عشق گشت خانه به دوش / که قیمت کفنی بعد خود به جا نگذاشت
دو چشم به هر نگاهت به خصمی اند عجب / که خاک پای تو اندر میانه پا نگذاشت
صفای عشق طلب کن که نقشبند وجود / برای خوردن و خوابیدن این بنا نگذاشت
نخواست دولت وصلت به (صامت) ارزانی / زمانه بی‌سبب از من تو را جدا نگذاشت