صامت بروجردی › شمارهٔ ۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قیمت به خود از عشق تو ارزان بگذارد / خواهد که دلم پا به سر جان بگذارد
خواهم به تو هنگامه هجران بنویسم / جانا اگر این دیده گریان بگذارد
کرده سفر زنگ دل اندر خم زلف / گر آب و هوایش به غریبان بگذارد
ترسم بگه وصل چنان عمر نپاید / تا دیده قضای شب هجران بگذارد
گفتم به سوی گوشه عزلت بگریزم / گر زلف توام دست ز دامان بگذارد
ای باد خزانی به گل اینقدر امان ده / تا مرغ سحر پا به گلستان بگذارد
گو باد صبا تا گذرد بر سر کویش / پیغام من زار پریشان بگذارد
گوید صنما چند ز هجران تو (صامت) / مجنون شود و سر به یابان بگذارد
آن کس که نموده است مرا یوسف دلبند / باری قدمی جانب زندان بگذارد