صامت بروجردی › شمارهٔ ۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر زمان بویی از آن جعد سمن‌سا می‌رسد / تازه جانی بر روان مرده ما می‌رسد
شکوه از جور تو کردن دل‌پسند عقل نیست / خیر محض است آنچه از مولی به مولی می‌رسد
در بر نادان جفا باشد ولی عین وفاست / آنچه بر مجنون صحرایی ز لیلی می‌رسد
اوفتاده آوازه‌ام در عشقت از عالم بلی / سیل خاموش نماید چون به دریا می‌رسد
شکر احسانت که تا ننهاده دردی روی من / درد دیگر درد را بهر مدارا می‌رسد
نقد باشد در بر ما وعده فرادی تو / گر که گویند آخر نسیه به دعوا می‌رسد
درد از پهلوی (صامت) فیض چندانی نبرد / بی‌نصیبست آنکه در آخر به یغما می‌رسد