صامت بروجردی › شمارهٔ ۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا مرا گردن به طوق آشنایی بسته‌اند / روز و شب انجام کارم با جدایی بسته‌اند
هر چه با ما بی‌وفایی می‌کنی جرم تو نیست / جمع دنیا را ز روی بی‌وفایی بسته‌اند
دل بهر نو عاشقی مسپار کاین ناپختگان / تهمتی بر خود برای خودنمایی بسته‌اند
وقت آنان خوش که بیرون از جهان آرزو / دائماً دل را به الطاف خدایی بسته‌اند
بی‌اطاعت دل به لطف او نهادن غره گیست / خلق دل بر ای سخن‌هایی هوایی بسته‌اند
بعد ازین خواهی قفس را بند خواهی باز کن / بستگانت چشم از فکر رهایی بسته‌اند
(صامتا) با هیچکس خوبان ندارند الفتی / یا بکار ما در مشکل گشایی بسته‌اند