صامت بروجردی › شمارهٔ ۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از قفس راندی و گفتی روز که آزادی دگر / تا مرا سازی اسیر دام صیادی دگر
بهر من آسودگی در بند بهتر حاصل است / تا نیفتد دیده‌ام بر سرو آزادی دگر
با همه سرعت مگر چون من به زلفت شد اسیر / گرنه از کویت وزان نبود چرا بادی دگر
دوش اسم دانه خال تو آمد بر زبان / نشنوم از مرغ دل امروز فریادی دگر
نیر بر چشمم زن و چشم خود از بیگانه بند / کشته خود را مده بر دست جلادی دگر
از وفا نبود که شیرین بعد مرگ کوهکن / دل نهد بر عشقبازی‌های فرهادی دگر
(صامتا) دس ادبیت داده این طلب اللسان / می مجو این رتبه از تادیب استادی دگر