صامت بروجردی › شمارهٔ ۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا سرو کار بدان طره پر خم دارم / از پریشانی ایام چرا غم دارم
شب هجران و تب فرقت و گلهای فراق / شکر صد شکر که هر عیش فراهم دارم
لخت دل خون جگر قسمت امروز منست / روز نا آمده را بهر چه ماتم دارم
بی‌نیاز است چنان دیده‌ام از دولت فقر / که جهان را به یکی مور مسلم دارم
من که هرگز ندهم ملک قناعت از دست / از غنیمت ز سلیمان چه مگر کم دارم
چشم امید من از خواجه خویش است ارنه / عار در بندگی از سلطنت جم دارم
زخمی غمزه خونریز نگارم (صامت) / به جز او کی ز کسی دیده مرهم دارم