صامت بروجردی › شمارهٔ ۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بس که در باغ رخت محو تماشا ماندیم / بی‌خبر از همه نیک و بد دنیا ماندیم
شد تهی دایره عشق تو از بوالهوسان / ما چو پرگار بجا بر سر یک پا ماندیم
بیم غرقاب نداریم که مانند حباب / از سبکباری خود بر سر دریا ماندیم
بوی خیری نشنیدیم از این همسفران / ز آن برندان وطنی که و تنه ماندیم
همه کس معترف قبله ابروی تو شد / ما ز بدبختی خود بر سر حاشا ماندیم
کس ندانست که خاصیت گمنامی چیست / ما در این راه به همراهی عنقا ماندیم
همه کس معتکف کوی فنا شد (صامت) / ما ز کوته نظری بر در دل‌ها ماندیم