صامت بروجردی › مصائب و غیره| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زینب چون دید خسرو دین مانده بی‌معین / رفت و گرفت دست دو طفلان نازنین
آورد آن دو تا گل گلزار خویش را / با چشم اشکبار به نزد امام دین
گفتا که خواهم ای شه خوبان ز جان کنم / این هدیه را نثار قدومت در این زمین
ای حشمت الله از ره احسان نما قبول / ران ملخ ز مور دل افسرده غمین
این عون و آن محمد خواهم کنم ز جان / آن را فدای اکبر و قربان اصغر این
فرمود شه که این دو مرا نور دیده‌اند / سازم چسان روان بدم تیغ مشرکین
مرگ برادر و غم یاران مرا بس است / منما فزون داغ من زار بیش از این
بهر نیاز زینب و عون و محمدش / سودند جبهه بر در آن قبله یقین
کردند بس نیاز که شه دادن اذن جنگ / بر آل دو طفل غمزده نورس حزین
بوسید آن دو کودک و بوئیدشان ز مهر / آن را چو شاخ نرگس و این را چو یاسمین
پس زینب ستمزده پوشید شان کفن / زد شانه به سنبل گیسوی عنبرین
تیغ و سپر ببست و روان کرد همچو ماه / شد ز آسمان دیده سرشگش به آستین
تیر و کمان فکند به مرکب نشاندشان / گفتی که مهر و ماه عیان شد ز برج زین
رفتند سوی رزم و برآن دست و تیغشان / برخاست از قضا و قدر صورت آفرین
آن همچو رعد غلغله در شش جهت فکند / وین زد چو برق شعله به قلب سپاه کین
آن چون شرار از نار عدو را ز پا فکند / وین دست و سر چوب برگ خزان ریخت بر زمین
و آن به اسنان ز جسم عدو جوی خون گشود / بست این ره فرار ز هر سو به مشرکین
کرد آن صدای الحذر ازکوفیان بلند / این الامان رساند به گردون هفتمین
آن فوج فوج را به سقر دادشان مقر / این فرقه فرقه را به درک کردشان مکین
گفتا یکی ز حمزه مگر دارد این نشان / گفت آن دگر به جعفر طیار ماند این
آخر ز پیش جنگ دو شیران گریختند / روباه وار حمله نمودند از کمین
تیر اجل ز ابر بلا ریخت چون مطر / بر جسم ناز پرورشان گشت دلنشین
آن می‌فکند نیزه و پیکانش از یسار / آن می‌زدی به خنجر برانش از یمین
آخر همان دو پیکر پاک شریف شد / از نیزه پاره پاره ز جور مخالفین
گشتند آن دو طفل و فکندند از الم / آتش به قلب زینب غمدیده حزین
سرداد شاه تشنه در این ماتم و کشید / از دیده سیل اشک و ز دل آه آتشین
(حاجب) ز داغ این دو برادر سرشک ریخت / شاید شوند شافع او یوم واپسین