صامت بروجردی › کتاب المراثی(والمصائب)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چرا لباس عزا دوستان ببر نکنید؟ / ز ناله عالم ایجاد را خبر نکنید؟
چرا دو دست برای حسین بسر نزنید؟ / ز گریه رخنه به بنیاد خشک و تر نکنید؟
بود بهای جنان روز حشر گوهر اشک / برای چیست که تحصیل این گهر نکنید؟
شکسته شد پر و بال کبوترات حرم / چرا چو جغد سر خود به زیر پر نکنید؟
فکنده شال عزا بوالبشر به گردن خویش / چرا ز داغ پسر یاری پدر نکنید؟
به خاک ماریه افتاد جسم شاه شهید / چرا به پیکر صدپاره‌اش گذر نکنید؟
برای حب وطن گر ز کربلا دورید / ز دل چرا به سوی کربلا سفر نکنید؟
گذشت از سر جان شاه دین برای شما / شما چرا به رهش ترک جان و سر نکنید؟
بهار عمر علی اکبرش خزان گردید / چرا هوای گلستان ز سر بدر نکنید؟
به شام زینب دل خون بود خرابه نشین / فغان چرا از غمش شام تا سحر نکنید؟
به بوسه‌گاه نبی می‌زند به چوب یزید / چرا شکایت او را به دادگر نکنید؟
بپا نموده قیامت ز شعر خود (صامت) / از این قیامت عظمی چرا حذر نکنید