صامت بروجردی › زبان حال خاتون محشر در خانه خولی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این چه شوری بود ای سر که تو بر سر داری / هر زمان از ستمی دیده ز خون تر داری
گاه در دیر نصاری و گهی خانه خولی / گاه در کنج تنور این سیر انور داری
حسرت و داغ جوان مردگی و تشنه لبی / جمله را ای سیر ببریده تو بر سر داری
جگر سوخته کی تاب صبوری دارد / گریه از حسرت دامادی اکبر داری
بسته از گریه گلویت که جوابم ندهی / یا شکایت ز جدا بودن مادر داری
مگر ای سرنبدی زینت آغوش رسول / ز چه از خاک سیه بالش و بستر داری
زین شراری که تو را هست بدل پندارم / خبر از سوز تب عابد مضطر داری
دام از چیست که مژگان تو ریزد خوناب / یاد از تیر گلوی علی اصغر داری
تا تو (صامت) شده‌ای نوحه سرای شه دین / جهل محض است اگر بیم ز محشر داری