صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فغان که دهر به جز شور و انقلاب ندارد / ز ظلم بر شه لب تشنه اجتناب ندارد
به زیر تیغ حسین با گلوی خشک حسد بین / روا به سبط نبی نیم جرعه آب ندارد
مگر به دشت نجف شیر حق‌کننده خیبر / خهبر ز حال حسینش ابوتراب ندارد؟
صبا برو به نجف گوی با پسرعم احمد / بیا که زخم حسینت دگر حساب ندارد
تنی که داشت شرف بر جهان عرش ملایک / ببین که سایه بجز تاب آفتاب ندارد
تنی که بود مقامش به دوش پیغمبر / کفن به جسم خود اندر سر تراب ندارد
صبا برو به مدینه بگو به حضرت زهرا / بیا که زینب بی‌کس به رخ نقاب ندارد
بیا ببین که سکینه ز کعب نیزه و سیلی / توان و تاب شکایت به نعش باب ندارد
اگرچه کشتن اکبر ربوده صبر ز لیلا / خبر ز بستن بازوی در طناب ندارد
اگرچه ز غم عباس شد کمان قد کلثوم / خبر ز شام و دف و بربط و رباب ندارد
اگرچه فاطمه بنشسته در مصیبت قاسم / خبر زرفتن در مجلس شراب ندارد
به روی نیزه سرشار در تلاوت قرآن / خبر ز چوب یزید از ره عتاب ندارد
ز چند لشگر غم صفت‌زده برابر (صامت) / دگر به دهر تمنای خورد و خواب ندارد