صامت بروجردی › وداع سکینه خاتون با امام| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برای رفتن شام و وداع شاه شهیدان / ز جمله اسرا نوبت سکینه رسید
ز پشت ناقه عریان فتاد روی زمین / نهاد لب به گلوی بریده شه دین
به گریه گفت که ای جان فدای پیکر تو / که کرده است جدا! ای پدر ز تن سر تو
امان نمی‌دهدم که نهم بر جراحت بدنت / نه معجزری که ز سر گیرم و کنم کفنت
گشای چشم و نظر کن چگونه از سیلی / شده است صورت طفل یتیم تو نیلی
خوشا به حال علی‌اکبر و علی‌اصغر / که در جوار تو افتاده پیکر بی‌سر
بود سر سفر ای جان من به قربانت / دمی یتیم نوازی کن از یتیمانت
به شام اگر نمی‌آیی تو ای امام ز من / نما سفارش ما را به شمر ذی‌الجوشن
ایا غریب صف نینوا خداحافظ / قتیل خنجر شمر دغا خداحافظ
بس است (صامت) از اینجا سخن مگوی دگر / بگو دمی سخن از حال کودکان دگر