صامت بروجردی › در علو و دنو جنود عقل و جهل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آنان که مست باده قالوا بلی شدند / در کربلا به درد و یل مبتلا شدند
دیدند چون رضای خدا را به بذل جان / دادند تن ز شوق به قتل و رضا شدند
به یگانگی ز خلق نموددن اختیار / تا از یگانگی به خدا آشنا شدند
پیوند مهر از همه اشیاء گسیختند / در صدق عهد خویش قرین وفا شدند
دیدند چون نتیجه هستی ز نیستی / بهر بقا مجاوز ملک بقا شدند
پیوند مهر ازهمه اشیا گسیختند / در صدق عهد خویش قرین وفا شدند
دیدند چون نتیجه هستی ز نیستی / بهر بقا مجاوز ملک بقا شدند
پا در دریار درد نهادند مردوار / از بهر درد عالم و آدم دوا شدند
گردن کشان ز رهگذر طاعت هوا / مالک رقاب خلق به حکم خدا شدند
کردند مشق شیوه یکرنگی و ز شوق / یک باره از بلای دو بینی رها شدند
از بسکه داشتند تمنای وصل دوست / از خویش هم به خواهش جانان جدا شدند
بستند دل به دلیر یکتای خویشتن / بیهوده نیست اینکه چنین دلربا شدند
اول شدند در بدر آنگاه تا به حشر / شاهان تمام بر در ایشان گدا شدند
پای ثبات و صبر فشردند در بلا / در چند روز عمر شفیع جزا شدند
قومی ز بهر دوزخ و برخی پی بهشت / از کوفه و مدینه به کرب و بلا شدند
فوجی پی حمایت پور معاویه / جمعی معین زاده خیرالنسا شدند
دین دادگان به درهم و سراددگان به دین / در جای خویشتن همگی جابجا شدند
بهر نثار مقدم فرزند فاطمه / سرهای سروران همه از شوق پا شدند
در درک جاه و منصب و خلعت ز کوفیان / فوجی کثیر دشمن آل عبا شدند
یک مشت مرد و زن ز نبی مانده یادگار / در چنگ صدهزار بلا مبتلا شدند
سرگشته سر به کوه و بیابان گذاشتند / آنان که خلق را به خدا رهنما شدند
آل رسول مفترض الطاعه دست گیر / در ربقه اطاعت اهل زنا شدند
یک روز شد به کرببلا محشری که خلق / تا روز رستخیز به فکر عزا شدند
از ظلم ابن سعد به صحرای نینوا / آخر که بانوان حرم بینوا شدند
مانند مصحفی کف اطفال بی تمیز / اوراق جزو جزو ز شیرازه وا شدند
چون اوفتاد دست علمدارش ز تن / معلوم شد به خلق که صاحب نوا شدند
رفرف سوارهای سر بال جبرئیل / پامال پا و چکمه شمر دغا شدند
روحی لهم فداه که از یک اشاره‌ای / اسباب نطق (صامت) شیرین ادا شدند