صامت بروجردی › همچنین مرثیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تنی که داد به آغوش جا رسول امینش / به خاک کرب و بلا چرخ سفله داد مکینش
ز بعد کشتن اکبر گذشت از سر دنیا / وگرنه خون عدو می‌گذشت از سر زینش
گذشت ا زسر فرزند و مال و جان و برادر / چو دیدمی نتواند گذشت از سر دینش
به هر طرف که نظر می‌نمود وقت شهادت / نبود دادرسی در تمام روی زمینش
به غیر هلهله کوفی و شمامت شامی / نه لشگری ز یسار و نه همدمی زیمینش
بس است بهر شهادت گواه روز قیامت / سنان پهلو و پیکان ناف و سنگ جبینش
چو خاتم از کف آن شه به چنگ اهرمن افتاد / چه سود اینکه بود ماسوا به زیر نگینش
زمانه بست کمر آنقدر به خصمی زینب / که کرد عاقبت از بی‌کسی خرابه نشینش
کدام بحر گهر را رسد به سینه (صامت) / که لحظه لحظه زند موج درهای ثمینش