صامت بروجردی › و له فی المرثیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نه چنان گشت خزان گلشن ایمان چمنش / که توان یافت نشان از سمن و یاسمنش
تابکی دوست گذاری چقدر خصم نواز / بلکه نالم ز تقاضای سپهر و فتنش
هر زمان پیک غمی می‌رسد از کرببلا / که رسد بوی ملالی به شام از سخنش
پیر کنعان شده دل بس که ز هر سو زده صف / سپه ناله به پیرامن بیت الحزنش
محشر آن روز بپا گشت که از ملک حجاز / پسر فاطمه در کرب و بلا شد وطنش
خون کنم گریه ز ناکامی نودامادش / یا بسوزم ز غم اکبر گل پیرهنش؟
خاک شد بر اسلام چو بر خاک افتاد / قد عباس غضنفر فر لشگر شکنش
بی‌زبان بود علی اصغر و از تیر قضا / بنهاد از پر پیکان سخن اندر دهنش
چو خدنگی ز کماندر قضا خورد چنین / که سلامت سر موئی ننهاد از بدنش
آن که بد زینت آغوش نبی پیکر او / ماند آخر به سر خاک تن بی‌کفنش
ای که گفتی ننهادند کفن بر تن او / مگر از ضرب سم اسب به جا بود تنش
بعد تاراج از آن شاه سلیمان دربان / ماند یک خاتمی آن هم به کف اهرمنش
(صامت) از زندگی خود به جهان دارد ننگ / بس که عرصه به جان تنگ ز درد و محنش