صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عمو ببین لب خشک و دل پریشان را / نما به درد من تشنه فکر درمان را
عمو مگر به جهان رسم کوفیان این است / که تشنه در لب دریا کشند مهمان را
عمو مگر ظلماتست دشت کرب و بلا / که بسته بر رخ ما خصم آب حیوان را
گرفتم آنکه نباشیم ما حریم رسول / نکشته کافری از تشنگی مسلمان را
اگر به قیمت جانست آب در این دشت / به التماس من تشنه می‌دهم جان را
عمو به جز تو مددکار نیست باب مرا / نموده‌اند بوی تنگ ملک امکان را
اگر چه اهل حرم جمله تشنه آیند / ولی صبوری و طاقت کم است طفلان را
بگیر مشک و ز راه ثواب آب بیار / که ساخته است عطش کار ما یتیمان را
چو گشت گلشن آل عبا خزان (صامت) / مکن دگر هوس گلشن و گلستان را