صامت بروجردی › و برای او فی المرثیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فلک امان ز تو و بی‌حساب کردن تو / ستم به عترت ختمی مآب کردن تو
از آن عمارت و آبادی‌ات به کشور شام / وز آن مدینه و بطحا خراب‌کردن تو
کجا روم؟ ببرم در جهان بنزد کهداد / ز ظلم بر پسر بوتراب کردن تو
به قتلگه سر نعش حسین زینب گفت / فدای جانب میدان شتاب کردن تو
نمود خواهرت اسب شهادتت رازین / فدای حالت پا در رکاب کردن تو
دل شکسته زینب همیشه باید سوخت / به استغاثه ز قلب کباب کردن تو
فدای گردن کج ماندن و تن تنها / به اهل کوفه سئوال و جواب کردن تو
به حیرتم که چرا زنده ماندم و دیدم / به زیر خنجر شمر اضطراب کردن تو
قسم به جان تو کز خاطرم نخواهد رفت / ز شمر خواهش یک قطره آب کردن تو
برادرا شب دامادی علی اکبر / فدای شادی و از خون خضاب کردن تو
بزیر تیغ فدای نظاره حسرت / به سوی خواهر بی‌صبر و تاب‌کردن تو
فدای پیکر در آفتاب مانده تو / دگر بخواب به قربان خواب کردن تو
به ماتم شه لب تشنه گریه کن (صامت) / که بلکه شرم کنند از عذاب کردن تو