صامت بروجردی › زبان حال دختر پیغمبر به شوهر بزرگوار خود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یا علی ای ابن عم غم نصیب / ای تو درد درمندان را طبیب
ریخت در جانم فلک ز هر نفاق / الفراق الفراق الفراق
مرغ جان را بر سر افتاده هوس / تا گشاید بال راحت زین قفس
بر سر و بالم جهان زد بسکه سنگ / جانم از دست جهان آمد به تنگ
پر دلم از بس که محنت بار شد / پا ز پا افتاد و دست از کار شد
اوفتاد آتش به جان پا تا به سر / بند بندم سوخت از داغ پدر
گر زمین از اشک چشمم رنگ شد / عرصه بر خلق مدینه تنگ شد
گر ز رنج جوع بد در دم فزون / باشد از دستاس دستم پر ز خون
تازیانه گر به بازویم زدند / با لگد یا در پهلویم زدند
گر شرر در خانه‌ام افروختند / یا ز آتش خانه‌ام را سوختند
گر شد از جور سپهر واژگون / صورتم از ضرب سیلی نیلگون
گر که از تاثیر فقر خانه سوز / شام‌ها خفتم گرسنه تا به روز
ای پسر عم جمله بر زهرا گذشت / عمر زهرا زشت یازیبا گذشت
موسم پرواز شد از این چمن / این چمن خوش باد بر زاغ و زغن
گشت هنگام وصیت ای جناب / ای وصی احمد ختمی مآب
مدتی بوده اندر خانه‌ات / شمع رویم رونق کاشانه‌ات
گر که اندر خدمتت ای شهریار / گشته تقصیری ز زهرا آشکار
هستم از روی جنابت منفعل / کن مرا در موسم رفتن بحل
عض دیگر ای امام ممتحن / بعد از این جان تو و اطفال من
کودکانم را من ای شاه حجاز / مدتی پرورده‌ام در عز و ناز
گر کسی بعد از امن خونین جگر / کج نماید جانب ایشان نظر
در لحد صد پاره سازم در بدن / جای پیراهن به جسم خود کفن
زیر خاک ای مونس روز و شبم / در غم کلثوم و فکر زینبم
کان دو بی‌کس همدم جان من‌اند / مونس دل زیب دامان من‌اند
کسی نپوشد یا علی از بعد من / چشم احسان و محبت از حسن
زانکه عمری خورده‌ام خون جگر / تا نهال قامتش شد با ثمر
این وصیت هست از من فرض عین / تا توانی کن نکوئی با حسین
چون ز باغ اصطفا برخورده است / شیره جان پیمبر خورده است
گر حسینم را رسد روزی ملال / آوردم در لرزه عرش ذوالجلال
چون اجل بنمایدم از غم هلاک / جسم بی‌جان مرا پنهان به خاک
کن بروی تربتم ای ارجمند / گاه گاهی صوت قرآنی بلند
نیست یارای نوشتن خامه را / مختصر کن (صامت) این هنگامه را