صامت بروجردی › همچنین زبان حال زینب خاتون(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان برادر، فدای قلب فکارت / خوب تسلی دهی به خواهر زارت
از وطنت کوفیان به کوفه کشیدند / تا بنمایند جان خویش نثارت
حال خدنک ستمگری به کمان‌ها / آخر دارند جمله قصد شکارت
هر چه نهاد آسمان مرا به جگر داغ / از غم مرگ رسول و جد کبارت
رفت ز دستم برادر و پدر من / داشت تسلی دلم ز ماه عذارت
هر که به من می‌رسید گفت که زینب / هست حسین گر چه نیست خویش و تبارت
حال که بینم تو هم به مثل عزیزان / شوق شهادت ز دل ربوده قرارت
پیشتر از آنکه همره تو در این دشت / آیم و بینم به این بلیله دچارت
کاش که می‌مردم و ندیمی اینسان / بی‌کس و مظلوم و بی‌برادر و یارت
اصغر و عباس و اکبرت همه خفتند / بی‌سر و بی‌دست و غرق خون به کنارت
این همه دشمن در این زمینه بلاخیز / کز همه سو بسته‌اند راه فرارت
چون تو روی بعد خویش بر که سپاری / دختر کان غریب و زار و نزارت
من که زنی بیش نیستم چه توان کرد / عترت آواره ز شهر و دیارت
همره اطفال تو روم سوی کوفه / یا که بمانم برای دفن مزارت
فخر تو بس (صامتا) به روز قیامت / گر که عزادار خود کنند شمارت