صامت بروجردی › همچنین در مصیبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که را درد غریبی در جهان مضطر کند / یاد باید از عزای سبط پیغمبر کند
آنکه اندر ماتمش در باغ جنت روز و شب / اشک حسرت مصطفی از چشم گریان تر کند
آنکه تا روز جزا اندر نجف شیر خدا / دیده را بهر لب خشکش ز حسرت‌تر کند
آنکه خاتون قیامت تا قیامت روز و شب / بر سر خود از مصیبت نیلگون معجز کند
آنکه از سوز گلوی خشک وی شط فرات / ناله خجلت ز روی ساقی کوثر کند
آمد اندر کوفه فرزند غریب فاطمه / تا هدایت امت گمراه را یکسر کند
وقت جان دادن نمی‌دانم چرا نگذاشتند / تا لبی از آب تر سلطان بحر و بر کند
من گرفتم زاده پیغمبر ایشان نبود / بالله ار کافر چنین بیداد بر کافر کند
کس ندیده بهر قتل یک غریب بی‌کسی / اینقدر آماده خصم بی‌وفا لشگر کند
بعد از آن در پیش چشم قره العین بتول / راس هفتاد و دو تن ببریده از پیکر کند
همچو قاسم نوجوانی را به هنگام زفاف / با عروس مرگ از شمشیر همبستر کند
بازوی سقای شاه کربلا عباس را / از بدن ببریده تیغ منقذ ابتر کند
بی‌خبر از رود رود ام لیلای غریب / پاره پاره قد رعنای علی اکبر کند
از برای قطره آبی به روی دست باب / چاک از تیر بلا حلق علی اصغر کند
شمر بی‌ایمان گلوی تشنه از پیکر جدا / از قفا راس عزیز حیدر صفدر کند
زینب بی‌خانمان بر سینه و بر سر زنان / التجا بر این سعد زشت بد اختر کند
گاه روی سوی مدینه گه نجف گاهی بقیع / درد دل با جد و باب و تربت مادر کند
گاه از بهر تصلی یتیمان در کنار / جمع اطفال یتیم سبط پیغمبر کند
گه سر وقت تن بیمار دشت کربلا / عابدین بینوا را روی در بستر کند
گاه از بهر اسیری رفتن شام خراب / گفتگو با خواهرش کلثوم غم‌پرور کند
یک طرف شمر دغا تاراج اندر خیمه‌گاه / از حریم آن پیغمبر زر و زبور کند
یک طرف نعل سم اسب ستم جسم حسین / در زمین قتلگاه با خاک ره همسر کند
ساربان از بند بهر بند از موفق جدا / دست فیاض عزیز خالق اکبر کند
به جدل بی‌آبرو انگشت دلبند بتول / غافل از محشر جدا از بهر انگشتر کند
کی تلافی می‌شود هرگز از این ظلم و ستم / کلک (صامت) تا قیامت گر مصیبت سر کند
ای شهد کربلا دست من و دامان تو / تا علاج درد من لطف تو ای سرور کند
من چه گویم چو تو آگاهی ز حال ممکنات / خسروا تا کی ز چشم آب حسرت سر کند
ای مسیحا دم من افکار را راضی مباش / هر دم از محنت دلم داد از غم دیگر کند