صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکر ز گفته (صامت) ز بس فراوان است / بهای شکر و بازار قند ارزان است
ولی هزار شکر جای نان نمی‌گیرد / هزار شعر و غزل پیش گرده حیران است
زانرو ببر هر که بخواهم بروم / آن هم به تو و لطف تو باشد محتاج
از اول صبح کون تا شام معاد / جز ختم رسل هادی کل فخر عباد
بهتر ز علی و یازده اولادش / بالله ندیده دهر و نه مادر زاد
اولاد علی که اصل ایمان شد‌‌ه‌اند / دردا که قنبل تیغ عدوان شده‌اند
مجموع چو آفتاب و ماه و انجم / در جمله آفاق پریشان شده‌اند
هر کس به علی روی تولی نکند / در ملکل جنان روز جزا جا نکند
بالله به جز علی و اولاد علی / دردی ز کسی کسی مداوا نکنید
قاسم ز عمو چو اذن میدان طلبید / گفتا به جواب وی شهنشاه شهید
تو در بدن عموی خود چون جانی / از جان به جهان کجا توان دست کشید
کس نیست که از زمانه خرسند شود / جز اینکه به دام غصه دربند شود
آدم که به غم دچار شد دانستم / میراث پدر نصیب فرزند شود
با سعی و عمل کس از اجل نگریزد / با جنگ و جدل کسی بوی نستیزه
هر روز به مردمان اجل کرده کمین / پیمانه هر که پر شود می‌ریزد
هر دل غم عشق را نگهدار بود / در بزم وفا محرم اسرار بود
منصور صفت هر که زبانش سست است / در مذهب ما سزای او دارا بود
تا میل دل از مهر جهان کم نشود / اسباب سعادتی فراهم نشود
او در پی ناکامی و ما طالب کام / سودای دو کج حساب با هم نشود
هر کس به جهان رسید کشتی بنهاد / بنیاد اساس خوب و زشتی بنهاد
چون وعده او بسر رسید از عالم / رفت و سر خود به نیمه خشتی بنهاد
هر که اندر پی غمخواری مردم نشود / ز خدا قابل احسان و ترحم نشود
حج اکبر طلبی رو غم درویشان خور / کعبه را سنگ نشانست که ره گم نشود
دنیا به کسی خط امانی نسپرد / هرکس که بزدا عاقبت باید مرد
آن سنگ که نام نامی وی اجلست / بر شیشه عمر همه کس خواهد خورد
هر کس که در این دار فنا منزل کرد / اوضاع کمی به خون دل حاصل کرد
تا رفته که کنج راحتی بنشیند / مرگ آمد و اندیشه او باطل کرد
آن قوم کز الفت جهان خرسندند / بر دوستیش چگونه دل می‌بندند
آنان که بر آدمی سر افراز شدند / دندان محبت جهان را کندند
تا لعل نبخشی به تو گوهر ندهند / گر تو ندهی سیم تو را زر ندهند
بنا صفت ار بکار خشتی ننهی / در دست تو بازخشت دیگر ندهند
صد شکر که دفترم به پایان آمد / اکنون سر شوریده به سامان آمد
جن و بشر و ملک و ملک می‌گویند / کامروز ز دنیا به درک رفته یزید
افسوس که اولاد علی زار شدند / در چنگ یزید دون گرفتار شدند
در کوفه و شام عترت پیغمبر / سرگرد سر کوچه و بازار شدند
چون تیر که از کمان هوادار شود / گاهی به نشان گهی به سنگ آمده‌ام
ز ابنای زمانه آنچنان رنجیدم / کز لطف کسان بریده شد امیدم
ده ناخن من تمام بر ریشه فتاد / از چند که پنبه قبا برچیدم
در سایه رحمت تو تا جا دارم / از زشتی کار خود چه پروا دارم
من عاصی‌ام و تو ملجا هر عاصی / از آتش دوزخت چه پروا دارم
ای راه‌نمای خلق گم شد راهم / افکند کشاکش امل در چاهم
جرمم ز کرم ببخش زانروی که من / گوینده لا اله الا اللهم
هر چند ز غم چهره کاهی دارم / در حشر متاع روسیاهی دارم
با این همه معصیت خدا می‌داند / کامید به رحمت الهی دارم
من نامده‌ام که جان ز میدان ببرم / آب آمده‌ام برای طفلان ببرم
جان گر بدهم برای آبی سهل است / آب ار ببرم به است تا جان ببرم
هر چند ز معصیت گران شد بارم / امید نجات نیست در کردارم
چون خوار خورد به پای گل آب چه باک / در پای گل یل محمد خارم
نه غزه به طاعت و نه ننگ و نامم / خالی بود از می حقیقت جامم
اسباب امیدواری من این است / کامروز سواد لشگر اسلامم
نه کار بدین و نه به ایمان دارم / نه خصلت مومن نه مسلمان دارم
دامان محبت علی را اما / بیرون ننکم ز دست تا جان دارم
یا رب خجل از نعمت و احساس توام / من عاصی و مسحق غفران توام
هر گله که باشد به سگی محتاجست / من هم سگل گله محبان توام
یا رب اگر از اهل گناهم چکنم / بیا عاصیم و گمشده راهم چه کنم
حاشا نتوان نمود خود می‌دانم / مردود و لئیم و روسیاهم چه کنم
گر لقمه نان شود به یکصد تومان / هرگز نکننم دعا که گردد ارزان
بنده به سراغ بندگی باید رفت / رزاق خدا بود چه ارزان چه گران
هر چند تلاش کردم اندر ثقلین / از بهر علاج درد خلق کونین
دیدم که بود تمام درها مسدود / از هر طرفی به غیر درگاه حسین
هرچند که بر غمم سبب گشت حسین / چون نور ز دیده محتجب گشتن حسین
صد شکر که اندر سفر کرب و بلا / قربان حسین تشنه لب گشت حسین
شاهنشه کربلا حسین است حسین / قربان ره خدا حسین است حسین
فریادرس تمام خلق عرصات / فردا به صف جزا حسین است حسین
جانا به من ارجو کنی افزون کن / زین بیش مرا به عشق خود مفتون کن
شکرانه اینکه چون منی در دامت / مرغان دیگر را ز قفس بیرون کن
یا رب سگ نفس را مسلمانش کن / در آخر کار از اهل ایمانش کن
بسته است کمر که در جهنم بروم / از این عمل زشت پشیمانش کن
ای آنکه بود لطف و کرم عادت تو / افتاده سرم به زیر از خجلت تو
از جمله کار و بار خود نومیدم / اما دارم امید بر رحمت تو
از کتم عدم چه آشکارم کردی / مختار تمام کار و بارم کردی
خواهی گرم از گنه بسوزی به چه رو / بر بخشش خود امیدوارم کردی
خواهی به تمام سروران سر باشی / آسوده ز گیر و دار محشر باشی
باید ز صفا و صدق و اخلاص و ادب / خاک قدم آل پیمبر باشی
هر کس زده دست خود به دامان کسی / جسته است برای درد خود ملتمسی
من هم به حسین بن علی دارم چشم / چون نیست جز او به حشر فریادرسی
یا رب به من و روی سیاهم نظری / کز خیر نمانده در وجودم اثری
گر عفو تو شامل گنه‌کاران است / دیگر نبود ز من گنه‌کارتری
ایهشت بهتش رحمتت را سببی / دوزخ ز لهیب غضب بو لهبی
«یا من سبقت رحتمک من غضبک» / رحمت چه بود دگر نماند غضبی