صامت بروجردی › ترکیب بند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از دور زمان دلم کباب است / بشنو که عجب پر انقلاب است
این نقش و نگار خوش که بینی / نقشی است که پایه‌اش بر آب است
ای تشنه چشمه سار رحمت / بر گرد که آب نه سر آب است
پرواز بده همای همت / زین جیفه که طعمه کلاب است
بشتاب به سوی کوی معنی / تا مرکب عمر در شتاب است
چند از پی جمع کردن مال / بر گردنت از طمع طناب است
دوران جهان چو موج دریاست / در وی تن آدمی حباب است
نی نی بود او چه خانه مور / این خانه به شبنمی خراب است
بسیار دوندگان دویدند / کز نام جهان نشان ندیدند
بس مرغ دل از برای این صید / صیاد صفت به خون طپیدند
زین باغ بسی گذشت گلچین / کز وی گل آرزو نچیدند
بس سبز خطان که زیر این خاک / دامان امید بر کشیدند
بس خاک شدند و بعد صد سال / چون سبزه ز خاک بردمیدند
بس آهوی جان که اندرین دشت / از کالبد بدن رمیدند
بس طفل کزین عجوز مادر / پستان مفارقت مکیدند
جز زهر اجل نداشت طعمی / آنها که از این عسل چشیدند
عالم همه گر گدا و گر شاه / گر ز آنکه سیاه یا سفیدند
گو طبل رحیل خود بکوبند / زین کهنه رباط تا رسیدند
این مرحله خوفناک و دور است / زاد سفری تو را ضرور است
تاریک شبست و راه تاریک / ایوای به رهروری که کور است
دزدیست اجل که گاو و بیگاه / در بردن نقد جان جسور است
لشگر شکنی بود که تنها / و همزن جیش سلم و نور است
شیرینی روزگار تلخ است / تا چشم بد ز مانه شور است
از یک سر پا غبار راه است / این کاسه سر که پرغرور است
دنیاطلبی شعارکردن / دیوانگی است کی شعور است
فرزانگی از کسی طلب کن / کز کسوت کائنات دور است
آبادی کاخ و تن چه حاصل / کو مسکن مار و ملک مور است
راحت به جهان به کس ندادند / تو می‌طلبی مگر به زور است
تا کی غم روزگار داری؟ / زین غم دل خود فکار داری؟
از یاد محبت زر و سیم / پیوسته به دوش بار داری
ای مست شراب خودپسندی / بر سر چقدر خمار دادی
اندر سر این پل شکسته / آسوده عجب قرار داری
آخر به کدام فضل و رتبت / بر سر هوس شکار داری
به جهان ز جهان سمند همت / با اهل جهان چکار داری؟!
بگشا سوی کاروان این حی / اگر دیده اعتبار داری
رفتند و تو همچنان بخوابی / از بهر که انتظار داری
با دست تهی ز هی خجالت / عزم سر کوی یار داری
دنیای دنی وفا نکرده / با خلق به جز جفا نکرده
هر کام که بود ناروا کرده / کامی ز کسی روا نکرده
کو جمعیتی که آخرالامر / از یکدگرش جدا نکرده
این کهنه طبیب عاقبت سوز / دردی ز کسی دوا نکرده
این کهنه طبیب عاقبت‌سوز / دردی ز کسی دوا نکرده
یک لحظه در این الم سرا دست / از دامن کس رها نکرده
کویک دل خرمی که در وی / اسباب عزا بپا نکرده؟
تا تیر فناست در کمانش / بیگانه و آشنا نکرده
گر دشمن خود بود و گر دوست / هرگز ز کسی حیا نکرده
هر نفس که کشته است و از وی / کس دعوی خونبها نکرده
صاحب نظری که ارجمند است / بر ملک جهان چه پای‌بند است
بر قبر گذشتگان گذشتن / کافی بود ار برای پند است
بنگر که جدا چگونه از هم / اعضای تمام بند بند است
پس گوش بدار و بین ز هر بند / مانند نی این نوا بلند است
کی غزوه دوستان شما را / رغبت بزمانه تا به چند است
جوئید چگونه استراحت / زین خانه که معدن گزند است
زهر است به جام دهر او را / مردانه کشی به سر که قند است
بر خنده این عجوزه مکار / مغرور مشو که ریشخند است
تا کی به هوای مال و اموال / در مجمر غم دلت سپند است
در بند علایقات دنیا / تا چند تو را علاقه بند است
روزی که جهان به کام ما بود / آهوی زمانه رام ما بود
در حجره دل عروس غفلت / همخوابه صبح و شام ما بود
پیوسته می‌محبت دهر / مانند شما به جام ما بود
هر لحظه به پیشگاه خدمت / زرین کمی غلام ما بود
صف بسته ز سرکشان دو صد صف / در بارگه سلام ما بود
بس جم خدم و ملک حشم‌ها / در سایه احتشام ما بود
نوبت زن چرخ کوس دولت / هر دم که زدی به نام ما بود
بگشودن عقده‌های مشکل / در عهده اهتمام ما بود
چون مرغ به آب و دانه مشغول / غافل ز اجل که دام ما بود