صامت بروجردی › و برای او فی النصیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم ز خلق جهان و جهان ملال گرفت / شبی بستر خوابم چنین خیال گرفت
که مهر عمر دگر روی در زوال گرفت / گرفتم آنکه کنون مرغ روح بال گرفت
که ای بخوان جهان گشته مدتی مهمان / به ما ز بیش و کم این سفر نما تو عیان
مساز نیک و بد خویش را ز ما پنهان / متاع جان و تنت را چه گشت سود و زیان
هزار سال به باغ جهان وطن کردی / ز جهل این تن خاکی به ناز پروردی
چو خواستی سوی شهر و دیار برگردی / برای اهل وطن ارمغان چه آوردی؟
عجب ز جام جهان جمله مست و مدهوشیم / بدین عجوز مفتن چه خوش هم آغوشیم
تمام عمر پی جمع مال می‌کوشیم / اجل به خنده و ما گرم خواب خرگوشیم
به صبح حشر که شام فنا بسر آید / خدا ز نیک و بد از ما سئوال فرماید
در بهشت و جهنم به خلق بگشاید / در آن مقام چرا دامن کفر باید
عجوز دهر بسی کشت همچو ما شوهر / اگر نصیحت من می نیابیدت باور
دمی که از می وصلش دماغ سازی تر / به هوش باش در آن عین مستی و بنگر
نشسته‌اند عتید و رقیب در همه کام / ز نامه عمل ما گرفته بر کف دام
رقم کنند ز نیک و بدو حلال و حرام / تو را خیال رسد بر دو خوردو گشت تمام
شنیده‌ام که بسی خسروان با تدبیر / به کام دل چو نشستند بر فراز سریر
برای آنکه شود ملک دیگران تسخیر / کلامشان به زبان بود با ندیم و وزیر
به روز حشر تو را اگر جحیم مسکن شد / بسوزی ار بتنت از حدید جوش شد
چرا زبان تو (صامت) ز بیم الکن شد / ز هول حادثه هر دو کون ایمن شد