صامت بروجردی › و برای او فی النصیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوشت کن ای مست غفلت تا که هشیارت کنم / تا یکی در خواب خواهی ماند بیدارت کنم
شربتی از داروی اسرار در کارت کنم / تا علاج خستگی از طبع بیمارت کنم
اولا کبر و تکبر را ز دامن پاک کن / پس به فرق شهوت و عجب و تمنا خاک کن
جامه منت به تیغ بی‌نیازی چاک کن / روح قدسی شو چو عیسی جای در افلاک کن
ای برادر از جهان، اهل او بیگانه باش / گنج هستی را اگر خواهی برو دیوانه باش
شمع وحدت را چه می‌جویی برو پروانه‌اش / نی که بر هر طرف دامن چنگ زن چو شانه باش
گوهر مقصود از دریای بی‌پایان ببین / اغنیار ابین چو قارون غرق در زیرزمین
چوب از تقوی و انبان از توکل برگزین / نی بمانند گدایان بر در درها نشین
راحت ار خواهی قرین صحبت نادانمشو / عزت ارجویی رهین منت دو نان مشو
رحمت ار خواهی دخیل کثرت عصیان مشو / زین سه فعل اول حذر کن عاقبت گریان مشو
پیشتر از ما هم آخر روزگاری بوده است / سال و ماه و هفته و لیل و نهاری بوده است
مفلس و بی‌قدر و شهریاری بوده است / بستر خاکی و تخت زرنگاری بوده است
زیر این کاس مقرنس هیچ دل خرم نشد / هیچ وقت این خاک سیر از زاده آدم نشد
هیچ کس را عاقبت جا جز به خاک غم نشد / ذره از نور ماه و پرتو خور کم نشد
تا کی از نقد غنیمت سرفرازی می‌کنی / فخر بر خلق جهان از بی‌نیازی می‌کنی
بر گدایان در خور ترکتازی می‌کنی / خاک عالم برسر تو خاکبازی می‌کنی
گر به حکمت ور به عرفان می‌شدی تدبیر مرگ / کی شد فرموریوس آونک در زنجیر مرگ
یاز سقراط وفلاطون می‌شی تاخیر مرگ / تا ابد لقمان نبودی طعمه شمشیر مرگ
پس بیا و تخم نیکی در درون دل بکار / آنچنان تخمی که گردد سبز در فصل بهار
جیفه دنیا همان با اهل دنیا واگذار / دولت جاوید و فصل سرمدی کن اختیار
تخم نیکی چیست اول بی‌سر و سامان شدن / دوم از رخت فضیحت پا و سر عریان شدن
سوم از آزار مردم ایمن و ترسان شدن / چارم از خوف عمل هر نیم‌شب گریان شدن
این شنیدستم که روز حشر با آن التهاب / شخص عاصی در حضور آید چو از بهر حساب
نامه اعمال خود بیند چو خالی از ثواب / لال گردد در حضور کردگار اندر جواب
آن زمان آید ندا از مصدر عز و جلال / می‌روی اندر کجا ای بنده با رنج و ملال
عرض می‌خواهد کرد عاصی در حضور لایزال / چون مرا در حضرت تو نیست تاب انفعال
با یک اقرار زبانی از چنان هول شدید / قفل نومیدی او را لطف حق گردد کلید
مژده رحمت رساند از خدا بروی نوید / آری آری ناامیدی را بود در وی امید