صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز دولت نخل امید کسی گر بارور گردد / بباید با ضعیفانش محبت بیشتر گردد
به آب تلخ سازد چون صدف کان گهر گردد / ترا گر کشتی تن خواهی از غم بی‌خطر گردد
همه روی زمین ملک تو شد دیگر چه می‌خواهی / به جز طبل نفیر و زینت و افسر چه می‌خواهی
به غیر از حشمت و اسباب و سیم و زر چه می‌خواهی / ز خون این ضعیفان ستم‌پرور چه می‌خواهی
به بازوی یلی گیری ز سر گر افسر دارا / چه فرعون ار نمائی ادعای «ربکم اعلی»
چو اندر حق گذاری نیست پای عدل تو برجا / ستون خیمه‌ات گر بگذرد زین گبند خضرا
تو را گفتند سلطان یعنی ای سلطان عدالت کن / تو را خواندند عادل پس ز مظلومان حمایت کن
تو را گویند راعی پس رعیت را حمایت کن / نگفتندت که بر بالین راحت استراحت کن
شبی هرگز گدایی را به خوان خود نمی‌خوانی / نمی‌بخشی به یک سائل بهای لقمه نانی
بجوزا گر نروید حاصلت از تخم میزانی / شوی شاکی ز دست کردگار اما نمی‌دانی
دمی ای تابع حرص و هوا از خویش یادآور / خیال جمعی ار داری مکن در جمع سیم و زر
چه خواهی کرد در میزان عدل حضرت داور / تو را کامروز در خاطر نباشد خوف از محشر
اگر بار امل‌ها را ز دوش خویش برداری / طمع از آرزوی نفس دوراندیش برداری
دل از شیطانی ابلیس کافر کیش برداری / توانی لشگر اندوه را از پیش برداری
به شمشیر طمع خون تمام خلق می‌ریزی / نیندیشی ز برق کیفر آه سحر خیزی
به تعمیر درون خویشتن با خلق بستیزی / زنان شبهه‌ناکت در جهان چون نیست پرهیزی
خدایا بندگانت را به ظل لطف راهی ده / ز غوغای قیامت در جواز خود پناهی ده
به ما از این همه غفلت زبان عذر خواهی ده / (به صامت) از ره الطاف تخفیف گناهی ده