نه تنها سیرم از مالم که عالم هم نمیخواهم / پی راحت می عشرت ز جام جم نمیخواهم
تن شاداب لب خندان دل خرم نمیخواهم / شب هجران به غیر از بیکسی همدم نمیخواهم
نمیباشد به ما آوارگان تاج و کمر لازم / ندارد خاکسار بدر افسر بسر لازم
نباشد فانی بالله را گنج و گهر لازم / ندارد کشته شمشیر الفت نوحهگر لازم
از این گلزار ناکامی گل عشرت نمیبویم / نمیخواهم که باشد زرد از راه طمع رویم
بسازم یا بسوزم درد دل با کس نمیگویم / سبکباری همان از آمد و رفت جهان جویم
چرا با دیده روشن شوم در چاه غفلت گم / ستاده کشتی عقل من و من غرقه در قلزم
به اصطبل طبیعت چون بهایم چند کویم سمه / چنان زخم زبانها دیدهام از الفت مردم
یکی سر از غنیمت سرگردان برسیم و زر دارد / یکی در کنج عزلت نیمهخشتی زیر سردار
کدامین عاقبت تا شاهد عزت ببر دارد / سواد عشرت و راحت ره و رسم دگر دارد
گل توحید گلزار تجدد کرد هر کس بو / نخواهد رفت آب الفتش با غیر در یک جو
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخو / نگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
گل توحید گلزار تجرد کرد هر کس بو / نخواهد رفت آب الفتش با غیر در یکجو
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخو / نگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
ز بست از خودستاییها کشیدم ذلت و خواری / به دوش خود ز ما و من گرفتم بار بیزاری
نهادم پای گمنامی به اقلیم سبکباری / حریصم آنقدر اندر جهان (صامت) به غمخواری