صامت بروجردی › و برای او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش با جسمی پر از اندوه‌جانی پر ملال / برگزیدم خلوت دل چون برون از قبل و قال
ناگهان شد مرغ روحم همره کبک خیال / سوی معراج تفکر هر دو بگشودند بال
خیل و سیل روزگار و حب دنیا یک طرف / جیش عیش و عشرت و راه تمنا یک طرف
فکر و ذکر مهوشان خوب و زیبا یک طرف / حرف صرف و نحو اشکال و معما یک طرف
جهد کن داری به کف تا خود زمام اختیار / یوسف خود را از این چاه هوسناکی برآر
بر به مصر عزت و بنشان به تخت افتخار / این زلیخای جهان ز الست و شت و نابکار
سعی تا کی بهر جمع مال دنیا می‌کنی / آتش سوزان برای خود تمنا می‌کنی
نقد عمر خویش را با جهل سودا می‌کنی / خویش را در روز محشر خوار و رسوا می‌کنی
نکته‌ها دارد مسلمانی به حق ذوالمنن / رو عبث نام مسلمانی منه بر خویشتن
خود بده انصاف آخر کی روا بد جان من / تو بکنح راحت و انواع نعمت مقترن
ای بسا کافر که اندرو وقت مردن خوب مرد / وی بسا مسلم که اندر عین زشتی جان سپرد
نصف نانی داشت آن کافر ولی تنها نخورد / و آن مسلمان پنجه انفاق و بذل خود فشرد
من نمی‌گویم گدا را کن غنی خود را فقیر / یا که او را از فتوت کن عزیز و خود اسیر
گاهگاهی عذر او در زیردستی در پذیر / گاهگاهی گر ز پا افتاد او را دستگیر
داری از سائل دریغ از لقمه نان خویشتن / پس بدو مفروش باد عزو شان خویشتن
باز دار از طعنه‌اش طعن زبان خویشتن / گر به یاد ظلم دادی آشیان خویشتن
ای که سقف آشیان را تا ثریا می‌بری / پایه دیوار هستی را به دریا منبری
خود ببین امروز تا آخر به فردا می‌بری / چند مال مردمان را بی‌محابا می‌بری
کو کسانی را که زیب و زینت و فرداشتند / حشمت جاه و جلال و اسب و استر داشتند
تخت و تاج و ملک و مال و گنج و گوهر داشتند / باغ و بستان قصر و ایوان کاخ شش‌در داشتند
کو کیومرث چه شد طهمورث و هوشنگ رجم / شد کجا ضحاک و افریدون شه صاحب علم
سلم و تور و ایراج و بوذر منوچهر دژم / کو پشتک و بهم و اسفندیار و زادشم
الغرض اموال دنیا را دو خسران بیش نیست / مرد منعم هیچوقتی فارغ از تشویق نیست
در جهان از خوف سلطان نوش او بینیش نیست / در قیامت ایمنی از خوف حساب خویش نیست
حق تو را دست طلب پای توانا داده است / عقل دانا فهم برنا چشم بینا داده است
دیده و هوش و تمیز و درک معنی داده است / در تصرف ملک تن را بر تو یک جا داده است
گوئیا از راه دور خویش غافل گشته‌ای / گشته از حق گریزان محو باطل گشته‌ای
پشت از پیری خمید باز جاهل گشته‌ای / در ره توفیق و طاعت کند و کاهل گشته‌ای
(صامتا) از کید دنیای دنی هشیار باش / بس بود خواب گران رو اندکی بیدار باش
بهر تحصیل سعادت روز و شب در کار باش / جوئی ار عزت به نزد اهل دنیاخوار باش