از قضا روزی مرا شد سوی قبرستان گذار / دیدم اندر خواب حسرت خفتگان بیشمار
گلشنی اما ز تاراج فنا اندر خزان / گلستانی خوش ولی پژمرده اندر نوبهار
هر طرف زیبا رخی شمشاد قد عناب لب / رو به خاک افتاده از تیغ اجل بیبرگ و بار
تازه دامادان شبستان عدم را کرده فروش / در گزار نوعروسان باز چشم انتظار
نوعروسان گشته هم آغوش با داماد مرگ / خال بر اعضا ز مور و چنبر گیسو ز مار
یک طرف مستان جام نخوت و جهل و غرور / سر برآورده به زیر خاک از خواب خمار
کاتب قدرت با لواح جبین یک به یک / سر «گل من علیها فان» نموده آشکار
اندر آن گلزار ناکامی شدم سرگرم سیر / کرده بر احوال یک یک باز چشم اعتبار
جمله را خاموش دیدم از سخن گفتن ولیک / شرح حال خود نمودندی از این بیت آشکار
ما که میبینید اکنون خفته در زیر زمین / چشم حسرت بازداریم و در اندوهگین
سالها بودیم ساکن اندرین دیر غرور / همنشین بخت و روی تخت با عشرت قرین
کودن حرص و هوا آورده قایم زیر ران / توسن چهل و هوس بنموده دایم زیر زین
گاه اندر صحن بستان با هزاران همزبان / گاه در طرف گلستان با نگاران همنشین
حلقه حلقه شاهدان زرنی کمر اندر یسار / جوقه جوقه گلرخان سیمبر اندر یمین
آنچه اندر دل نمیگردید مرگی آنچنان / وانکه در خاطر نمیٍنجد روزی اینچنین
سیم زرهای جهان را کرده سقف آستان / دیههای پرنیا نرا کرده عطف آستین
جاهل از تیر قضا پیوسته آن اندر کمان / غافل از گرگل اجل همواه این اندر کمین
زد شبیخون ناگهان خیل فنا ما را بسر / این سخن را ورد خود کردیم روز واپسین
تا توانید ای عزیزان پیشه از تقوی کنید / اندرین دار فنا فکر ره عقبا کنید
خیر و احسان از برای رفتگان فرضست فرض / از چه نیکیهای خود را پس دریغ از ما کنید
ما ندانستیم اندر دهر قدر عافیت / فکر حال خویش از احوال ما یکجا کنید
هر چه ما اندوختیم از سیم و زر بر باد رفت / تخم امیدی شما در مزرع دنیا کنید
زود بفرستید بهر خود چراغی پیش پیش / پیش از آن کاندر شبستان لحد ماموا کنید
طرح یکرنگی بیندازید کاخر مردنست / چند چند از بهر جمع سبم ورر دعوا کنید
سعی بیاندازه تا کی در ره اهل و عیال / در طریق حقشناسی معرفت پیدا کنید
چار دیوار لحدهم قابل تعبیر هست / تا بکی سقف عمارتهای خود زیبا کنید
جمله بربندید چون ما بار از این دار فنا / این حکایت را برای دیگران انشا کنید
مدتی جمشید اندر دهر صاحب جام بود / عشترتش با ساقیان سر و سیم اندام بود
تاج و تخت و حشمت جمشید چون بر باد شد / صاحب کوس و علم ضحاک بر فرجام بود
پس فریدون بود و ایراج بود و سلم و تور بود / بعد نوذر بعد طوس آن شاه نیکونام بود
از پس اینها منوچهر و پس از او کیقباد / بعد کاوس و سیاوش خسر ایام بود
دولت اسفندیار و بهمن و ملک هما / حشمت افراسیاب و ملک بهرام بود
روزگاری بد عروس سلطنت پرویز را / مدتی هم وحشی دولت بکسری رام بود
سالها نمرود بیدین عمرها شداد شوم / بعد فرعون دغا آن زشت بد انجام بود
همچنین از عزل و نصب این سلاطین یک به یک / دور دنیا را گهی آشوب و گه آرام بود
جملگی را روزگار وعده چون آمد بسر / این سخن گفتند از جان تا زبان در کام بود
پا نهاد از بدو عالم چو به دنیا بوالبشر / اولش از ترک اولی گشت عمری دیدهتر
بعد از آن هجران حوا کرد او را اشکبار / س به درد و غم قرین شد از غم داغ پسر
نوح در طغیان قوم و بحر و کشتی شد دچار / هود و شیث و صالح از عصیان امت در حذر
حضرت ایوب اندر ابتلا شد مبتلا / حضرت یعقوب اندر هجریوسف نوحه گر
گشت ابراهیم را در نار نمرودی مقام / بود یونس را به زندان دل ماهی مقر
حضت موسی بن عمران از جفای قبطیان / گاه در مصر غمش جا بود گه نیل خطر
گشت عیسی را تن کاهیده زیب روی دار / بود یحیی را سر ببریده جا در طشت زر
یک به یک کردند از این دار فنا رو در بقا / سر به سر بستند از این دیر کهن بارسفر
جمله را نقد نفس افتاد چون اندر شمار / این سخن گفتند و گردیدند از این ره رهسپر
تا که احمد هادی دین اولوالباب شد / هتک حرمت کردن شان پیمبر باب شد
گاه اندر اضطراب از کینه اقوام شد / گاه اندرگیر و دار از زحمت اصحاب شد
گاه آزردند دندان وی از سنگ ستم / پر ز خون درج دهان آن در نایاب شد
بعد از آن پهلوی زهرا راز ضرب درشکست / آنکه از ناحق امیر زمره اعراب شد
گاه علی راشد گلو چون شیر در قید طناب / گه تن وی غرقه خون در دامن محراب شد
مجتبی بعد از پدر شد کینه زهر ستم / ارغوانی عارضش همرنگ چون ماهتاب شد
وه چه زهری کو شرر اندر دل ز هر ستم / نی همین لخت جگر از وی بخوان ناب شد
وه چه زهری کز شرارش سوخت قلب مرتضی / وه چه زهری کز تفش جسم پیمبر آب شد
هر یکی گفتند این بیت حزین را در وداع / چون که هنگام فراق و دوری احباب شد
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شد / ظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شد / ظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
نوجوانان بنیهاشم به دشت کربلا / جمله را سر بر سنان از کینه کفار شد
نور چشم حضرت زهرا و پیغمبر حسین / در میان قوم کوفی بیکس و بییار شد
یکه و تنها ز بس بر جسمش آمد نوک تیز / پا ز زبن خالی نمود و دست وی از کار شد
بر سر خاک سیه جا کرد سبط بوتراب / از پی قتلش روان شمر جفا کردار شد
چون به روی سینهاش جا کرد ین زشت پلید / شاه دین گوهرفشان از لعل گوهر بار شد
زاری آن بیگنه ننمود بر قاتل اثر / سر جدا از جسم وی با کام آتشبار شد
هیچ میدانی چه میفرمود (صامت) زیر تیغ / شاه دین با اهل او چون از جهان بیزار شد