صامت بروجردی › ترکیب بند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به جان افکنده در لیل و نهار / در هوای درهم و دینار
هرگز از دینار دین ناری به دست / دین به دست آور که دینار است نار
جسته‌ام کار جهان را مو به مو / دیده‌ام رفتار او را تار تارر
نیست کاری جز خیانت کار او / گشتی از غفلت به دین اغیار یار
ای به غفلت در بیابان عدم / تو بخواب و همرهان بستند بار
می‌رسد از کاروان بانک رحیل / سوی این آواز یک دم گوش دار
رو سعادت جوی از حسن عمل / تا به زشتی می نیابی اشتهار
چند باید بهر یک نانی نمود / جان هر مظلومی از آزار زار
ای سبک مغز این گران خوابی بس است / در ره آمال بی‌تابی بس است
هرزه گردی سست هدی کجروی / پیشه‌ات چون چرخ و دولابی بس است
از ره توفیق پس پس رفتنت / همچو استاد رسن تابی بس است
مزرع امید را سیراب کن / کشت را اینقدر بی‌آبی بس است
خویش را خالص برآور از محک / ای زیر مغشوش قلابی بس است
از لباس عالم وارون اساس / سبز و زرد و آبی بس است
شو مهیا به تاراج خزان / غنچه‌ات را میل شادابی بس است
روغن چشم ضعیفان را مگیر / کلبه‌ات را شمع مهتابی بس است
بهر دنیا نقد ایمان می‌دهی / گوهری داری و ارزان می‌دهی
گاهی از دانش‌پژوهی در جهان / درس در حکمت بلقمان می‌دهی
گه به خود از ثروت و مال و منال / نسبت ملک سلیمان می‌دهی
لیک چون آید گدایی بر درت / جان برای لقمه‌ای نان می‌دهی
حیرتم آید که با این بخل و حرص / پس به عزرائیل چون جان می‌دهی
از پی تحصیل جمع سیم و زر / آبروی خود گروگان می‌دهی
گر از این نوع است کسب و کار تو / زود بر تاراج دکان می‌دهی
اندرین میدان سوارا تا به کی / توسن بیداد جولان می‌دهی؟
مار ظلم و عقرب بیداد را / سر به جان هر مسلمان می‌دهی
تا ندانی که خدا از تو رضاست / خنده دندان نمایت بدنماست
هست دنیا گلخنی بسیار تنگ / گرچه در ظاهر وسیع و دلگشاست
دل ببر از منت ابنای دهر / اول و آخر چو کارت با خداست
گر مریضی کن شفا از وی طلب / لطف او از بهر هر دردی دواست
گر تهیدستی بدو کن عرض حال / فضل او سرمایه عز و غناست
سروری را چون کنی بسیار سر / این زمان با سروری در زیر پاست
هر زمان رنگین عذاری خوب رو / جان شیرینش ز وصل تو جداست
دم به دم مشکین خطی شمشاد قد / خاک او در معرض باد فناست
ظلم نی بر خود نه بر مخلوق کن / کین بنای زشت آخر بی‌بقاست
گر کنی گاهی به قبرستان عبور / بنگری بر ساکنان خاک گور
از مآل کار دنیای دنی / عبرتی گیری ز اصحاب قبور
بشنوی از بند بند هر کدام / ناله «یا قوم قد جاء النشور»
ای شده بر خوان عالم میهمان / «لاتکن فی‌الدهر مختال فخور»
چون شما بودیم ما هم در جهان / سالها سرگرم در وجد و سرور
جامها در دست از صهبای کبر / پنبه‌ها در گوش از یاد غرور
ناگهان آمد ز دست انداز گور / تن ز جان نومید و جان از جسم عور
پیکبر پرورده اندر ناز ما / در لحد شد همنشین مار و مور
حالیا دارید در دنیا شما / آتش ما را کنون دستی ز دور
هر که چون ما طعم این حلوا چشید / آن زمان داند اگر تلخست و شور
نفس اماره ز روی ریشخند / سحت آورده تو را اندر کمند
از برای بندگی خلق تو کرد / چند در کار عبادت چون و چند
ای به بیدای جهالت تند تاز / اندکی آهسته‌تر میران سمند
شو تواضع پیشه و افتاده باش / تا شوی روز قیامت سربلند
سازد آن روزی که اندر زیر خاک / مرگ جسم نازنیت را نژند
آن زمان دانی که حرف تلخ ما / بود در کام تو شیرین‌تر ز قند
ای ببند مال و اسباب جهان / همتی خود را برون آور ز بند
تا روی در جرک نیکان سرخ رو / تا شوی در خیل خوبان ارجمند
از نصیحت دیده دانش مپوش / هوش اگر داری بده گوشی به پند
می‌زند نوبت زن پیک اجل / روز شب در هر مکان و هر محل
از زبان قطب امکام مرتضی / نوبت «یا من بدنیاه اشتغل»
اندر این ویران رباط بی‌ثبات / یافتی «قد غرک طول الامال»
جهد کن «الموت یاتی بغتتا» / «لانتم والقبرصندوق العمل»
تا تو در فکر نجوم سعد و نحس / تا تو در تعداد مریخ و زحل
هادم اللذات اندر کام تو / تلخ چون حنظل کند طعم عسل
عاقبت چون هر کسی خواهد رسید / بر نصیب و قسمت روز ازل
کوشش کن تا ز بعد تو بدهر / نامت از نیکی شود ضرب المثل
(صامتا) آن به که کار خویش را / واگذاری با خدای لم یزل