بیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کن / ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن
در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول / ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن
بیفشان در زمین سینه تخم عرفت آنگه / به روز تنگدستی حاصلی بر چین و خرمن کن
کلام نیستی را نقش کن اندر نگین دل / وز آن خاتم سجل هستی خودرا مزین کن
چرا آسوده مانند شیطان دشمنی داری / بنه تیر تفکر در کمان و رفع دشمن کن
ز قاف قاب قوسینت فراتر منزلی باشد / که میگوید که در این توده خاکی نشیمن کن
سرت را گر هوای سرفرازی باشد اندر سر / کمند منتدون همتان بیرون ز گردن کن
ندیدی رنگ زردی گر تو از بهتر طمع مردی / قبائی هست مردی بر نت بر خویش احسن کن
تو ابرو را ز سختیهای این عالم مکن برچین / پس آنگه نرم با سرپنجه چون داود آهن کن
گل راحت نچیده در جهان جز لاله حسرت / تو هم چون جغد در ویرانه باش و ترک مسکن کن
اگرچه زنده خود را ز خیل مردگان بشمر / بیا بر روی نعش خویشتن بنشین و شیون کن
اگر یکرویی زال جهان را امتحان جویی / بیا یک لحظه پشت خود بدین کار پر فن کن
ز اشک شرمساری روغنی ترتیب ده هر شب / چراغی در شبسان وجود خویش روشن کن
چنان پندار کاینک موسم یومالحساب آمد / تو پیشاپیش جمع دخل و خرج خود معین کن
لباسی خوشنما تر از لباس عیب پوشیدن / نباشد ورنه میگفتم تو او را کسوت تن کن
لباسی خوشنماتر از لباس عیب پوشیدن / نباشد ورنه میگفتم تو او را کسوت تن کن
کریمست و کریمان جهان را دوست میدارد / تو خود را متصف بر هر صفحات حی ذوالمن کن
اگر عمردرازیچون مسیحا در نظر داری / نخواهی نیم ره گر بر زمانی ترک سوزن کن
در این دنیا که مالش مار و جاهش چاه میباشد / ز چاه سرکشی خود را برون مانند بیژن کن
چو آخر خاک میگرد اگر لاغر اگر فربه / تو تن از خوردن مرغ و مسمی بیمسمن کن
ندارد قابلیت اینقدر یک مشت خاک ما / منیت از سر بگذار و کم دعوی من من کن
چرا از همرهان خویش بر جا مانده «صامت» / بطلی منزل و مقصود لختی گرم توسن کن