صامت بروجردی › و برای او همچنین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درد او حسرتا که به غفلت جهان گذشت / عمر عزیز در طمع این و آن گذشت
ای خفته در سراچه غفلت ز جای خیز / بر بند بار جان که دگر کاروان گذشت
قارون مگر نداشت بسی نقد سیم و زر / دیدی که آخر از سر آنها چسان گذشت
چندان به دوش خویش بکش بار معصیت / کز موقف حساب الهی توان گذشت
آمد چو مرگ پیر و جوانی نمی‌کند / ای بس جوان که پیر نگشت و جوان گذشت
مفروش باد دولت خود بر کهان و مه / خواهد چو عاقبت به کهان و مهان گذشت
بیچاره که طعنه دولت زنی بوی / غافل مشو که زخم زبان از سنان گذشت
آخر دهل به ماتم وی سینه چاک شد / آنرا که بانک کوس ز هفت آسمان گذشت
گیرم که بانک حشمت تو قیروان گرفت / گیرم که صیت جاه تو از قیروان گذشت
آخر بزیر خاک بباید مکان نمود / آخر بیاید از سر این خانمان گذشت
آن گنج باد آور پرویز را که برد / زان گنج شایگان بعبث رایگان گذشت
جز اینکه هی بباد فنا داد و هی بسوخت / برک اجل بگو ز کدام آشیان گذشت
خواهی بسی بخواب شدن در بسیط خاک / عمرت همین دو روزه بخواب گران گذشت
یک دم نشد که خیل غم از دل برون شود / مارا تمام عمر به آه و فغان گذشت
گویند هر زمان که فلان را اجل رسید / گویند دم به دم که ز دنیا فلان گذشت
دنا پلی است در گذر کشور فنا / در موسم عبور بیاید از آن گذشت
بر آنکه تیره شد فلک از دود مطبخش / بر آنکه داشت عمر فزون در جهان گذشت
بر آنکه شب به بستر راحت بخفت خوش / بر آن که بود روز و شبش پاسبان گذشت
بر آن که خون مردم بیچاره ریختی / بر آن که بد ز ظلم تو اندر فغان گذشت
بر کودک رضیع که در مهد جان سپرد / بر آنکه داشت عمر فزون در جهان گذشت
این آیت فنا که بهر خاندان رسید / این قاصد اجل که بهر خاندان گذشت
زآن خانمان سرشک بهفتم زمین رسید / بر نه سپهر دود از آن دودمان گذشت
بر بینوای عور که ساتر بتن نداشت / بر آنکه داشت پیرهن پرنیان گذشت
این پنج روز عمر عجب بود بی‌وفا / گویی که برق سان و چو تیر از کمان گذشت
(صامت) دگر منال ز دنیای بی‌وفا / گر تلخ‌کام بودی و گر شادمان گذشت