صامت بروجردی › و برای او علیه الرحمه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دو روز گردلی از عیش دهر آباد است / چه جای خنده که این خانه سست بنیاد است
در این سراچه فانی خوشا به حال کسی / که او ز بندگی روزگار آزاد است
چراغ عمر که روشن از اوست شام حیات / هنوز صبح نگردیده کشته باد است
نبسته طرف کسی از رفاقت نااهل / به احتیاط بزن مشت راکه فولاد است
ز مهربانی بی‌اصل او مشو ایمن / که روزگار گهی صید و گاه صیاد است
عجب گلیست جوانی برای آن گلچین / که عندلیب صفت هر سحر به فریاد است
سری که در گرو راحت جهان داری / به هوش باش که در زیر تیغ جلاد است
اگر برای خرایست روی خاک بس است / چه جای ساختن قصر و باغ شداد است
طریق راست روی را اگر همی طلبی / نه در طریقه مستان نه زهد زهاد است
نفس به سینه در این تنگ دگر شد تنگ / اجل بیا تو مدد کن که وقت امداد است
به آهن دل نادان نمی‌کند اثری / سخن اگرچه گرانتر ز پتک حداد است
نیافریده خداوند راحت اندر دهر / کسی چگونه ز دور زمانه دلشاد است
سخن به قاعده انشا نمی‌کنی (صامت) / هنوز طفل تو محتاج چوب استاد است